بخشهای کوتاه دیگری از کتاب داگ هامارشولدز را ترجمه کردم که اینجا می گذارم تا دوستان استفاده کنند.
تنها آن دست که خط می کشد می تواند درست بنویسد.
به هر قدمی که بر میداری نگاه نکن٫تنها آنهائی راه راست را پیدا می کنند که به جلوترها چشم دوخته اند.
هرگز بلندی کوه را قبل از اینکه به قله ی آن برسی اندازه مگیر. آن زمان است که خواهی دید چقدر پست بوده است.
اگر هدفت در زندگی با مهربانی درونت تقدس نشده باشد ٫ حتی اگر به پیروزی برسی به شکل دردناکی متوجه ضعفهایت خواهی شد.
البته که تو با شمشیر٫ شمشیر بازی می کنی. اما آیا در گذشته های تنهایت با زهر بازی نمی کردی؟
ما همه یک الهه ی قصاص در درون خود حمل می کنیم که همانا خودخواهی های گذشته هستند٫ پدر بر حق گناهان امروز مان.
مقیاس آنچه که زندگی از تو می خواهد همانا قدرت توست. و شاهکار زندگی تو به احتمال زیاد همانا این است که در برابر شرایط زندگی عقب نشینی نکرده باشی.
شکستهایت را بدون دلسوزی و موفقیتهایت را نیز بدون خود خواهی با خود حمل کن.
ارواح خبیث و پلید همیشه به خانه هایی که خالی هستند بدون دعوت وارد می شوند.در حالیکه تو برای دیگر مهمانهایت در را با مهربانی باز می کنی.
"فقط با شرایط من"
اگر با این روش زندگی می کنی٫ بدان که تو علم روش زندگی کردن را آموخته ای٫ ولی به قیمت تنهائیت.
اینروزها کمتر به وبلاگ گردی می رسم و دوستان اگر کوتاهی میبینند مرا ببخشند. راستش من هر سال در این ایام حال غریبی دارم. پر از عشق به زندگی و طبیعت و مسحور زیباییهای فصل. هر روز ساعتی را با دوچرخه ی نه چندان نو و تازه ام به ماجراجویی می روم. در کنار درختان و جوانه ها و گوسفندها و مرغابی ها و ..... امروز اگر فراموش نکنم با دوربینم به این جشن تنهایی با اطرافم می روم و از مناظر فوق العاده که میبینم عکسهایی میگیرم و در پست بعدی برایتان می گذارم.

روز ۱۷ اردیبهشت سالروز درگذشت یکی از شعرای معاصر و بسیار عزیز است. حسین منزوی. شعری زیبا و عاشقانه از او را انتخاب کردم که اینجا بنویسم.
یادش گرامی و روانش شاد.
من از خزان به بهار از عطش به آب رسیدم
من از سیاه ترین شب به آفتاب رسیدم
هم از فریب رهیدم٫ هم از سراب گذشتم
که از خمار به دریایی از شراب رسیدم
به جانب تو زدم نقبی از درون سیاهی
به جلوه ی تو٫ به خورشید بی نقاب رسیدم
اگر نشیب رها کردم و فراز گزیدم
به یاری تو بدین حسن انتخاب رسیدم
مرا به مهر خود آباد می کنی تو٫ غمی نیست
به آستانت اگر خسته و خراب رسیدم
شبی که با تو هماغوش از انجماد گذشتم
به تب٫ به تاب٫ به آتش٫ به التهاب رسیدم
چگونه است و کجا؟ دیگر از بهشت نپرسم
که در تو ٫ در تو٫ به زیباترین جواب رسیدم
کتاب عمر ورق خورد بار دیگر و در تو
به عاشقانه ترین فصل این کتاب رسیدم
چرا به ناب ترین شعر خود سپاس نگویم
تو را که در تو به معنای عشق ناب رسیدم

حدس بزنید چه خبر بوده؟
متولد۱۹۰۵ میلادی در سوئد. وی در یک سانحه ی مشکوک هوایی در سال ۱۹۶۱ جان سپرد. از مشاغلی که وی داشته می توان به اینها اشاره کرد: مدیر کل بانک مرکزی سوئد - معاون وزیر امور خارجه و دبیر کل سازمان ملل متحد.
این را هم اضافه کنم که وی در همان سال وفاتش برنده ی جایزه ی صلح نوبل هم شد.

کتابی که از او به دست من رسید حاوی یادداشتهای کوتاه و بلندی ست که او به صورت روزانه در دفتر خود یادداشت می کرده است و پس از فوتش وقتی به آپارتمان محل زندگیش در نیویورک می روند آنرا کنار تختش به همراه یک نامه بدون تاریخ برای Leif Belfrage (لیف بلفراگه) معاون وقت وزیر امور خارجه ی سوئد پیدا می کنند. در نامه خطاب به leif آمده بود که : اگر به خاطر داشته باشی روزی برایت تعریف کردم که در حال نوشتن دفتر خاطراتی هستم که تو یکروزی باید آنرا نگه داری کنی. این همان دفتر است.زمانی که نوشتن در این دفتر را آغاز کردم فکر نمی کردم که روزی کسی آنرا بخواند اما با اتفاقاتی که اخیرا افتاده و با توجه به موقعیت من بهتر است که این یادداشتها چاپ شوند تا مردم مرا بهتر بشناسند. تو اگر اینها را قابل انتشار میدانی این کار را برایم انجام بده. اینها مطالبی ست در درابطه با من و خودم و خدایم.
با خواندن این کتاب به فکر افتادم که آنرا به فارسی ترجمه کنم تا هموطنانم هم بتوانند از این کتاب بهره ببرند . این ایده را تا حدی هم عملی کردم اما به دلیل گرفتاریهای زندگی هنوز به انجام نرسیده. البته باید اینراهم اعتراف کنم که مطالب این کتاب به زبان قدیمی سوئدی ( یعنی با استفاده از کلمات دشوار و تا حد زیادی هم ترچمه نشده به فارسی ) نوشته شده و من برای ترجمه ی صحیح بعضی از کلمات این کتاب مشکلاتی داشتم.
در اینجا بخشهای کوتاهی از این کتاب را براتون می گذارم. و سعی می کنم هر چند وقت یکبار اینکار را ادامه دهم.
"اولین و آخرین حقیقتی که در زندگی بدان دست می بابی این است که : آنچه را که به زندگیت معنا و ارزش می دهد می توانی به دست بیاوری یا از دست بدهی اما هرگز نمی توانی مالک آن شوی. "
"هرگز ارتفاع کوه را تا قبل از صعود کامل اندازه مگیر آنوقت است که میبینی چقدر پایین بوده ای."
" تو که بالای سر ما هستی
تو که یکی از ما هستی
تو که هستی
در ما
باشد که همه تو را ببینند٫ حتی در من
باشد که من بتوانم راهی بسازم به سوی تو
باشد که من بتوانم سپاست گویم برای همه چیزهایی که نصیبم کردی
باشد که هرگز نیاز دیگران را فراموش نکنم
مرا در عشق خود حفظ کن
چنانکه همه چیز در من باقی بماند
باشد که همه ی این هیاهو ها به تو بازگردد
و من هرگز اسیر دلسردی و ناامیدی نشوم
چراکه من زیر دست تو هستم
و همه ی قدرتها و خوبیها در توست.
به من
یک حس پاک عطا کن تا بتوانم تو را ببینم
یک حس تواضع عطا کن تا بتوانم تو را بشنوم
یک حس عاشقانه عطا کن تا بتوانم به تو خدمت کنم
ایمانی به من عطا کن تا در تو باقی بمانم."
بهار با همه ی جلوه های جادویی و عطر گلها و هوای روح بخشی که داره به شهر ما هم سرک کشیده و همه جا رو با زیبایی های خاص خودش تسخیر کرده. دیروز به یک پیاده روی در همین اطراف منزل رفته بودم و بقدری از احساس بهاری لذت می بردم که دلم نیومد شما دوستان خوبم را در آن شریک نکنم. برای همین چند تا عکس از مناظر اطراف گرفتم که براتون میگذارم.


خودمونیم از عکسهایی که سری پیش گذاشتم استقبال کردید من هم لوس شدم و دارم با این هنر نداشته ام شما را بمباران می کنم.![]()
این هم همسایه های زیبای من زیر آفتاب گرم بهاری

این روزها نزدیک به اولین سالگرد تولد وبلاگم هست و جا داره که از همه ی همراهان خوب وبلاگم در طی این روزها که همیشه در کنارم بودند و منو در این فضای مجازی تنها نگذاشتند تشکر کنم. هرچه گل در عالمه تقدیم صفای وجود شما دوستان.

به وبلاگها سر خواهم زد و برای همه ی دوستان خواهم نوشت.
در طی این مدت غیبتم از طرف دوستان عزیزی به بازیهای وبلاگی دعوت شده ام که نمی دونم آیا برای شرکت کردن در آنها هنوز فرصتی دارم یا نه؟ به هر حال ممنون محبتشون هستم.
در این یک ماه دو سفر داشتم. یکی به استکهلم و دیگری به هامبورگ. عکسهایی هم انداخته ام که براتون می گذارم . هر دو شهر بسیار زیبا هستند و هر دو هم در کنار دریا واقع شده اند که همین مسئله به زیبائیشان افزوده. جایی که من زندگی می کنم تقریبا در وسط فاصله ی میان این دوشهر قرار دارد ٫ در نتیجه اول چندین صد کیلومتر به شمال سفر کردم برای دیدن استکهلم و سپس چندین صد کیلومتر به سمت جنوب برای سفر به هامبورگ و البته گذشتن از دانمارک.
این یک کلیسای بسیار بزرگ و زیبا در مرکز شهر هامبورگ است.
نمای داخلی آن



نمای خارجی آن

خیابانی در هامبورگ

یک مرکز خرید بسیار دیدنی


و جایی که من خیلی خیلی از دیدنش لذت بردم یک نمایشگاه فروش ماشینهای پورشه




و اینهم یک فراری خیلی ناز .به قیمتش توجه کنید. ۲۲۹۰۰۰ یورو.

ایستگاه مرکزی راه آهن هامبورگ

و حالا عکسهایی از استکهلم( قسمت قدیمی شهر که یکی از جاذبه های توریستی آن نیز می باشد با کوچه هایی بسیار باریک و جالب)








البته عکسها حرفه ای گرفته نشده اند چون من اینکاره نیستم. اما علاقه اش را تا دلتان بخواد دارم.
بچه که بودم همیشه خودم را جای این و آن می گذاشتم و دلم می خواست به جای اونها باشم
یادمه خیلی دلم می خواست جای انیشتن باشم ٫ همیشه دلم می خواست یه نفر دیگه باشم
اما الان نه
دلم میخواد فقط خودم باشم
خیلی های دیگه هم اینجوری بودند
مثلا یه نفر رو می شناسم که دلش می خواست جای لئوناردو دی کاپریو باشه البته خیلی هم شبیه بود
یه نفر دیگه رو می شناختم که خیلی دلش می خواست مادونا باشه که البته اصلا هم شباهتی نداشت
ولی داشتم پیش خودم فکر می کردم چرا من هیچوقت دلم نخواست
جای یه تیر چراغ برق باشم مثلا وسط میدان ولی عصر
که از صبح تا شب به رفت و آمد مردم نگاه کنم
یا می تونستم خودمو بذارم جای دل و روده ی یه سوسک که داره از دیوار بالا میره
و یه نفر هم با دمپایی دنبالشه و هر لحظه ممکنه که روی دیوار پخش بشه
میدونم که الان می گویید وااای... بی ادب حالم بد شد
ولی واقعا اون چه حالی داره توی این شرایط؟
یا مثلا هیچ وقت خودمو جای ته کفش نگذاشتم
ته کفشی که هرگز خورشید رو نمی بینه
هیچ کس بهش اهمیت نمیده و همیشه فشار خیلی زیادی روشه
مجبوره از پای صاحبش در برابر کثیفی ها و خطرات محافظت کنه و با این همه فداکاری حتی کسی بهش فکر هم نمی کنه
یا مثلا دکمه ی ماوس
نمی دونم تا حالا شده کسی خودشو جای دکمه ی ماوس بذاره؟
همیشه تو سری خور ٫ولی اگه همین دکمه نبود شاید الان استفاده از کامپیوتر واقعا غیر ممکن بود
ولی واقعا کسی بهش اهمیت میده؟
شده تا حالا کسی خودشو جای کش شلوار بگذاره؟
توی یه جای تنگ و تاریک اسیر باشه و اگه یه وقت زندگیش به پایان برسه و دو تیکه بشه ممکنه آبروی صاحبش را ببره
یا مثلا شده خودتونو جای یه بشقاب بگذارید؟
این همه غذاهای خوشمزه توی شما میزارند و همه از این غذاها لذت می برند جز شما
شما فقط مجبورید که وسیله ای باشید برای لذت دیگران
یا شده تا حالا کسی خودشو جای خودکار بیک بگذاره؟
اگه صاحب شما یه دانش آموز تنبل باشه٫ احتمالا در این حالت احساس بی مصرفی می کنید
تنها فایده تون شاید این باشه که صاحبتون سر جلسه ی امتحان با شما میزنه توی سر خودش شاید بتونه مسئله رو حل کنه
یا مثلا خودتون را جای شیشه های ویترین مغازه ی عروسک فروشی گذاشته اید؟
که هر روز یه عالمه پسر و دختر خوشگل بیان و بهتون زل بزنند
ولی این اصلا براتون مهم نباشه چون شما عاشق شیشه ی مغازه ی کفش فروشی روبرویی شده اید
و خودتون هم میدونید که هیچ وقت بهش نمی رسید
یعنی تقریبا غیر ممکنه به عشقتون برسید
یا اصلا کسی تا حالا خودشو جای شعله ی شمع گذاشته؟
با وجود اینکه به اطرافش نور و گرما می بخشه
ولی زندگیش واقعا به یه فوت بنده
خیلی چیزای دیگه هست که ما هیچ وقت خودمون را جای اونا نگذاشتیم
هیچوقت شده خودتون را جای طناب دار احساس کنید؟
که به گردن بی گناهی گره خورده و ناچاره باعث مرگ او بشه...
شده تا حالا فکر کنی که چی میشد اگه یه گنجشک کوچک بودی؟اصلا دوست داری گنجشک باشی؟
دوست داشتی جای تنهایی من بودی و همیشه با من بودی؟
دلت می خواست یه دونه برف بودی که توی هوا قل می خوره و میافته روی گونه ی یه بچه کوچولو و باعث شادی او میشه؟
فکر کن...بازم فکر کن!
چی میشد اگه تو من بودی و من تو؟ اصلا من کی هستم و تو کی هستی؟
دلت می خواست جای آرزوهای برباد رفته ی من بودی و من همیشه در حسرت نرسیدن به تو می سوختم؟
ولی میدونی...
ما همه یه جورایی توی زندگی واقعیمون داریم نقش همه ی این اشیا اطرافمون را بازی می کنیم و عادت کردیم که نقش بازی کنیم تا اضطراب نداشته باشیم
ولی خودمون بی خبریم
واقعا نقش واقعیه انسان چیه؟ چه جوریه؟؟؟؟و چه جوری باید باشه؟؟؟
چکار کنیم که عمرمون هدر نرفته باشه؟؟؟...
اصلا چرا به فکر عمرمون باشیم؟
مگه نه اینکه عمر ما خودش چه ما بخواهیم و چه نخواهیم تموم میشه؟ خوب پس بذار تموم شه!
اگه قراره روزی نباشیم چه فرقی می کنه که وقتی بودیم چه جوری بودیم و چه جوری گذشت؟
واقعا من کی هستم؟؟؟؟؟
بطور خیلی اتفاقی و از روی خوش شانسی در وبگردی های روزانه ام به کتاب ارزشمند " سفرنامه ی اون ور آب " نوشته ی دکتر پرویز رجبی استاد سابق تاریخ دانشگاه ملی برخورد کردم و حیفم آمد این لذت را با شما دوستان تقسیم نکنم.
این کتاب که در نسخه ی اینترنتی اش ۱۴۸ صفحه دارد توسط آفای محمد افراسیابی ویراستاری شده که ساکن سوئد هستند و من در اینجا به ایشان خسته نباشید می گویم.
خواندن این کتاب برای کسانی چون من که در غربت زندگی می کنند بسیار جالب توجه است. بخصوص که ما غربت نشینان مخاطبان این کتاب هستیم. به گفته ی ایشان " نیمه ی خود را در میهن جا گذاشته ایم" و همیشه در تنهایی خود به دنبال آن نیمه ی جا مانده هستیم.
دکتر پرویز رجبی عاشق ایران است و آنچه می گوید و می نویسد ناشی از عشق شدید او است به سرزمین ایران.توصیف ایشان از ایران همان توصیفی است که مجنون از لیلی می کند. مگر نه اینکه عاشق از بدی های معشوق فاکتور می گیرد؟
در اینجا بخشهای کوتاهی از صفحات اولیه ی این کتاب را برایتان می نویسم تا اگر شما هم مانند من مشتاق خواندن کتاب بطور کامل بودید و دسترسی به کتاب نداشتید با استفاده از لینکی که در آخر مطلبم می گذارم آنرا مطالعه نمایید.
چه حکایتی است این سرزمین٫ که هزاردستان هر شاخ گلش را فسانه ای است هفتاد من٫ و مثنوی لحظه به لحظه ی حضور به کمالش را رونق هزاردستان. به هر دریش که دق الباب میکنی٫ هزار خفته به حلاوت می پرند بر لب ایوان تا ندهند انفعالت که اینجا ستر عفاف ملکوت است و حریم ایزدان.
هر ذره از خاک این سرزمین امانت دار پرده ای است در دایره ی پرگار٫ و در پس هر پرده ای که پس می زنی٫ قامتی است٫ اگر هم خمیده٫ استوار....
اینجا سرزمین تختان جمشید است و تخت سلیمان و دریاچه ی بختگان. و سرزمین شیراوژنان و بیژنان و منیژگان. زرتشت همین سرزمین است که به نبرد خدایان در آسمان پایان داد و اندیشه ی یکتاپرستی را جای انداخت. و کردار نیک و پندار نیک و گفتار نیک را....
هنگامی که در ایران بی کرانه ات سفر می کنی٫ اگر از میزبانی آسمان و بی نالود و هزار مسجد و گردنه ی اکبر و حیران و هزارچم و جنگل گلستان و کویر نمک خسته شدی٫ به آسانی می توانی در پای چند درخت قهرمان و مظهر قنات واحه ای که حصارش بیابان است و دروازه اش بیابان٫ در آغوش باز واحه نشینی مهربان٫ هم خستگی خود به در کنی و هم خستگی و تنهایی میزبان از تن اش بتکانی....
من به سهم خودم به این سرزمین نگاه بسیار کرده ام. از خواننده ام اجازه می خواهم که یک بار از جایی دور نگاهش کنم.پیشاپیش می دانم که نفس کار پای انتقاد را هم از مردم جادو شده ی این سرزمین جادویی به میان خواهد کشیدو می دانم که بسیاری به خود حق خواهند داد که از انتقادهای بسا تلخ من در گله باشند....

عشق عشق عشق و باز هم عشق.
اینروزها همه جا صحبت از این کلمه ی جادویی ست . روز قلبها روز عشق و روز دوست داشتنها در فرهنگهای مختلف وجود داره و ۱۴ فوریه در این میان بیشتر شناخته شده است. در اصل هیچ فرقی هم نمی کند که ۲۵ بهمن باشد این روز یا ۲۹ بهمن. برای دل عاشق هر روز روز عشق است. و آدم عاشق هر روز باید به عشقش ابراز علاقه کند و هرروز باید شاخه گلی هدیه بدهد و هر روز باید با تمام وجود فریاد بزند که عاشق است.
اما من فکر می کنم در این ایام( می گویم ایام و نه روز آن هم به دلیل اختلاف عقیده ی برخی دوستان در باره ی تاریخ این روز در فرهنگهای مختلف) بهتر است که به عشق از منظر دیگری نگاه کنیم. به عشقهایی بیندیشیم که در سینه داریم ولی مشکلات روزمره ی زندگی آنها را از ما دور کرده و ما کمتر به آنها توجه نشان داده ایم و یا به عشقی بیندیشیم که باید در دل هر انسانی باشد و آن هم عشقی نیست جز عشق به همنوع. انسان دوستی. برای مثال این روزها به کودک فقیری که هر روز سر راه بی اعتنا از کنارش رد می شویم و فقط زیر لب می گوییم: طفلک! فکر کنیم و محبتی بکنیم تا او هم طعم عشق را در این ایام بچشد. یا بیوه زن مختاجی که با بدبختی و کار طاقت فرسا هزینه ی سرسام آور زندگیش را تامین می کند. به او در این روز شاخه گلی بدهیم و دستهای زحمتکشش را به گرمی بفشاریم.
فقط هم فقر مادی منظورم نیست. در جایی که من زندگی می کنم خوشبختانه فقر مالی دیده نمیشه و کسی نیازی به کمک مالی به آنصورت نداره. اما نیاز به محبت همیشه و در همه جا هست. برای مثال من در این روز به منزل دوستی میروم که به تازگی از همسرش جدا شده و می دونم که شدیدا نیاز به محبت و گرمای عشق داره. این روز را با او تقسیم می کنم و سعی می کنم دلش را با همدردی و همدلی شاد کنم. چون می دونم که مشغله ی زندگی نگذاشته آنطور که باید در روزهایی که زندگی برایش سخت بود به او توجه کنم . مسلما شما هم در میان اطرافیانتون دارید کسانی را که این روزها کمی بیشتر از دیگران نیاز به توجه و عشق دارند. عشق به هر شکلی که باشه زیباست.
ارغنون ما نوازد نغمه ی عشق و جنون
ای که دل داری بیا بشنو نوای ارغنون
عقل اگر جویی ببوی این گل که مجنون می شوی
این گل عشق ست و برگش می دهد بوی جنون

جهانی دل دراین کنج جهانیم
سراپا روح و پا تا سر روانیم
چه نام است این که بار دوش ما شد
مرید سالکان بی نشانیم
به دورانی که بویی از صفا نیست
به هر اندازه خواهی مهربانیم
اگر نیروی خدمت را نداریم
محبت را که دیگر می توانیم
جلال زندگی در عشق دیدیم
از این بهتر دگر حرفی ندانیم
به جوی عمر ای سنگ هوسها
تو بر جا باش ما آب روانیم
عطا کن حالتی یارب که چون شمع
به بزم دوستان اشکی فشانیم
کنار پنجره نشسته بودم و به برفی که با وقار و متانت تمام از آسمان می بارید خیره شده بودم. روبرویم آنطرف میز در آن کافه ی دنج و گرم و دوست داشتنی دوست خوبی نشسته بود که مدت زیادی بود او را ندیده بودم . یعنی درست از زمانی که برای ادامه ی تحصیل در رشته ی وکالت به شهر دیگری نقل مکان کرد. حالا بعد از به پایان رساندن درسها و مشغول به کار شدنش در یک شرکت بزرگ وکالت برای چند روزی مهمان من است. بیشتر برای تجدید خاطره و زنده نگه داشتن رابطه ی نزدیکی که همیشه میانمان بوده.
به آهستگی گفت: خیلی تو فکری.
گفتم: آره. خودت می دونی همیشه توی این فصل مخصوصا با نزدیک شدن به روز والنتاین من حالم همینجوریه. روزی که همه داشتن یک عزیز را در زندگیشان جشن می گیرند و با او شادی می کنند و من درست در چنین روزی عزیز ترینم را از دست دادم. دیگه خیلی ازم دوره و جای خالی اش توی زندگیم برجوری گاهی اذیتم می کنه. خیلی دوره ازم. خیلی...
او میدانست که من درباره ی مادرم حرف میزنم و همه چیز را بخاطر داشت. به پشتی صندلی اش تکیه داد و با نرمی گفت:
۳ سال پپیش من از طرف یک پسر کوچولوی ۸ ساله به کار دعوت شدم و او از من خواست که وکالتش را به عهده بگیرم. او سرطان خون داشت و در بیمارستان بستری بود و می خواست از خدا به دادگاه شکایت کند.
ناگهان بغضی سخت گلویم را فشرد. با دیدن اشک در چشمهایم گفت:
آره خیلی دردناکه. نمی دونی وقتی برام از شکایت اش می گفت چه حالی بودم. من اون سال روزهای زیادی را در کنار بستراون پسر کوچولو گذروندم و ساعات فراموش نشدنی را با او تجربه کردم. خیلی با هم حرف میزدیم و می تونم قسم بخورم که در این میون من بودم که بیشتر می آموختم. از صفا و پاکی و صداقت او.او عاقبت با خدا آشتی کرد. من هم همینطور.
اما مطلبی که می خواست بگم این بود که هنوز بعد از گذشت ۳ سال که از مرگ دلخراش او میگذره من گاهی او را میبینم و باهاش حرف می زنم. می دونم که فقط من هستم که وجود او را حس می کنم و میبینم اش و این ذهن من است که او را در مقابلم عیان می کند . مسئله همین است. تا وقتی که من او را در قلب و یاد خودم دارم پس او از من دور نیست و من هنوز او را دارم.
تو هم با عشقی که به مادرت داشتی و داری او را از دست نداده ای و او از تو دور نیست. او در قلب توئه و با تو زنده است.تا زمانی که ما عزیزانمان را در خود زنده نگاه میداریم آنها با ما هستند و از ما دور نمی شوند.
رقص زیبای برف از آسمان تا زمین همچنان ادامه داشت و من با وجود اشکهایی که در چشم داشتم به منظره ی بیرون نگاه میکردم و همه چیز را تار میدیدم. به کودک ۸ ساله ای فکر می کردم که با همه ی زلالی و طراوت روحش تحمل دردهای این دنیا را نداشته و می خواسته از آفریننده ی آن شکایت کند.
تا تو با منی زمانه با من است
بخت و کام جاودانه با من است
یاد دل نشین ات ای امید جان
هر کجا روم روانه با من است.
سفر در زمان برای من خیلی دور از باور است. هر چند امروزه گفته میشود که دست یابی به این پدیده زیاد هم دور از ذهن نیست و دانشمندان به پیشرفتهایی نیز در این زمینه نائل آمده اند. حال اگر امکان پذیر بود چگونه میشد؟ فرض کنیم این آرزوی بشر ناگهان به واقعیت در آمده و هر انسانی می تواند یکبار از آن استفاده کند. همین فرضیه کافی ست تا ساعتها ما رو به رویاها ببره و به گذشته و آینده بیندیشیم.
اصلا به کدام زمان می خواهیم برویم؟ گذشته؟ یا آینده ی پر رمز و راز؟
البته می دانید که در این سفرها ما به هیچ عنوان قدرت تغییر جریانات و اتفاقات را نداریم و فقط می توانیم شاهد آنچه که روی داده یا خواهد داد باشیم. مثل دیدن فیلمی بر روی پرده ی سینما.
دوست دارید به آتلیه ی میکل آنژ سری بزنید و از نزدیک شاهد هنر نمایی دستان هنرمندش باشید؟ یا در گوشه ای از سالن یکی از کنسرتهای موزارت بنشینید و شکوه موسیقی را لمس کنید؟ یا ...
شاید هم سفری به آینده و دیدن آنچه که هنوز اتفاق نیفتاده هیجان انگیز تر باشد؟ اما اگر اینگونه باشد زندگی بی معنا میشود . همه ی زیبایی زندگی به بی اطلاعی مان از روزهایی ست که در پیش رو داریم. همه ی امیدمان در همین خلاصه می شود که همواره فکر می کنیم که آینده برایمان چیزی در چنته دارد که بهبود دهنده ی همه ی مشکلاتمان خواهد بود. آیا این سفر ناامیدمان نخواهد کرد؟
اما شاید سفری به پشت سر و مثلا ملاقات عزیزی که از دست داده ایم بد نباشد. یا ....
راستی اگر این سفر امکان پذیر باشد پس باید از آیندگان افرادی هم اکنون میان ما حضور داشته باشند.
عجب سفریست این سفر محال. می گویم محال چون هر چه بیشتر به آن فکر میکنم ناممکن بودنش را بیشتر درک می کنم.
جالب اینجاست که این افکار زمانی در مغز خسته ی آدم شکل میگیرند که بیشتر از هر زمانی درگیر مشکلات و مسائل زندگی روزمره هستی. احتمالا این افکار و گم شدن در محالات کاربردی چون زنگ تفریح برای روح ما را دارند. خستگی روزمرگی را اندکی فراموش کنیم و خودمان را بسپریم به دنیای خیالات.
خوشبختانه ذهن ما این قدرت را دارد که ما را به سفر زمان ببرد. بدون هیچ وسیله و ابزاری.
شعری از سهراب سپهری
درتاریکی بی آغاز و پایان
دری در روشنی انتظارم رویید
خودم رادر پس در تنها نهادم
و به درون نهادم
اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد
سایه ای در من فرود آمد
و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد
پس من کجا بودم ؟
شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسان داشت
و من انعکاسی بودم
که بیخودانه همه خلوت ها را به هم می زد
و در پایان همه رویاها درسایه بهتی فرو می رفت
من در پس در تنها مانده بودم
همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام
گویی وجودم در پای این در جا مانده بود
در گنگی آن ریشه داشت
ایا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود ؟
در اتاق بی روزن انعکاسی سرگردان بود
و من درتاریکی خوابم برده بود
در ته خوابم خودم را پیدا کردم
و این هوشیاری خلوت خوابم را آلود
ایا این هوشیاری خطای تازه من بود ؟
در تاریکی بی آغاز و پایان
فکری در پس در تنها مانده بود
پس من کجا بودم ؟
حس کردم جایی به بیداری می رسم
همه وجودم رادر روشنی این بیداری تماشا کردم
ایامن سایه گمشده خطایی نبودم ؟
دراتاق بی روزن
انعکاسی نوسان داشت
پس من کجا بودم ؟
درتاریکی بی آغاز و پایان
بهتی در پس در تنها مانده بود