برای شناختن دنیای تازه
برای رسیدن به درکی دیگر
برای لمس احساسی متفاوت
برای دیدن زیباییهای نادیده
برای گفتن آنچه ناگفته بودم
و برای هر چه که تابحال تجربه نکرده بودم در
دنیای عشقو جنون
به تو دل بستم.
با تو قدم به سزرمین طوفانیه عشق گذاشتم.
در زیر باران پر از مهرش
طغیانهای سرکش روحم را
فریاد زدم
در زیر نور مهتابش
آنچه را که بودم و خود نمی شناختم
با تو کشف کردم و
درگرمای تابش خورشیدش
فلب سوزانم را به دستهای عاشق تو سپردم.
مرا از میان همه ی من ها
بیرون کشیدی
و من زیباییهام را
به تو تقدیم کردم.
وقتی به عقب نگاه می کنم
به گذشته ی سازنده ی امروزم می بینم که هر چی کرده ام خودم کرده ام با زندگیم.
نمی خوام در اولین مطلبی که اینجا مینویسم نوشته ام رنگی از گلایه یا نا امیدی داشته باشه. من عاشق زندگیم و دلم می خواد میتونستم به جای همه زندگی کنم. اما این هم حقیقتی ست که ما هر چه هستیم نتیجه تصمیمات و اعمال مان است. البته تحت شرایطی.
متاسفانه همیشه بزرگترین تصمیمات زندگی را هم انسان باید در اولین سالهای جوونی و بی تجربگی بگیره. پس بهتره از آنچه که هستیم و داریم راضی باشیم و سعی کنیم از زندگی لذت ببریم. با وجود همه سختیهاش. چون
"عمر دوباره نبوده کسی را"