بعد که به سایتهای خبری ایرانی رفتم مشاهده کردم که فیلم این موضوع را با کلیک کردن بر روی لینکی میتوان بطور کامل دید. بقدری غیرقابل باور و دور از ذهن هست این فاجعه که هنوز باور کنید گیجم. چطور میشود با یک انسان اینگونه رفتار کرد؟؟ آنهم انسانی از گوشت و پوست خود آدم. ما در چه زمانی داریم زندگی من کنیم؟؟ زمان بربریت؟؟ این چه ظلمیست که ما به دست خودمان و به اسم مذهب و فرهنگ و آبرو و ... به سر خودمان می آوریم؟؟ کدام دین خدا این کار را توصیه کرده؟؟
چه استدلالی پشت این وحشیگری وجود دارد؟ اصلا نمی توانم باور کنم. آنقدر حرف دارم بزنم که خودم هم نمیدونم از کجا شروع کنم و به کجا ختم کنم.
تماشای این ویدیو را به کسی توصیه نمی کنم. چون میدونم که بعدش به حال خراب من دچار خواهید شد. اما به این ظلم و امثال آن فکر کنید. واقعا اینها وجود دارند و اتفاق می افتند. در کمال تاسف.
چه کنیم؟؟
خدایا فرشته های تو هم شاهد این ماجرا بودند؟ آیا دیدندکه چگونه دختری جوان و زیبا فقط به جرم عاشق شدن به خاک و خون کشیده شد؟ اینجاست که باید گفت عجب صبری خدا دارد.
واقعا متاسفم که در این مطلبم فقط ناله و شکایت کردم. آنهم با جملاتی درهم و آشفته. دست خودم نبود. باید جایی فریاد میزدم. اینجا هم برای من حکم همان چاه را دارد. همان چاهی که درش میشود درد را فریاد زد.

کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلام هایم را
هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را؟
اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم
محمد علی بهمنی
انتخاب که الزام گزینش یکی٫ به معنای امتیاز دادن به آن و مردود شناختن دیگریست٫ همیشه سخت و دشوار و غم انگیز است. چرا که انتخاب٫ تنها امتیاز دادن به یکی نیست٫ بلکه نفی دیگریست و انسان را انتخابهایش می سازد و ارزش انسان در نحوه ی بکار گرفتن این گزینش هاست.
انسانها نسبت به خمیره ی ذاتی و وجوهر وجودی در طول زندگی به دنبال ارزشها و فراگیریها می روند و ارزشهای نهفته ی خود را نسبت به هدفی که دنبال می کنند٫ بروز می دهند و برای این ارزشها٫ مدرکی وجود ندارد٫مگر شعور انسانها.
امروز من مرهمی ٫ جز عشق که ذات درد است ٫ برای زخمهای زندگی نمی شناسم. چه شگفت است عشق که هم زخم است و هم مرهم.
بار دیگر ابر غم٫ پر بار شد
جام جم ز آشفتگی٫ سرشار شد
در فغان آمد قلم٫ از شور عشق
شام تارم٫ صبح شد از نور عشق
شد گلستان٫ شوره زار هستی ام
عشق شد٫ سرمایه ی سر مستی ام
کیستم من؟کیستم من؟ کیستم؟
شعله ام؟ شورم؟ شرارم؟ چیستم؟
کیستم کاینگونه پر بارم ز عشق؟
جام احساسم٫ که سرشارم ز عشق
تن چه تنگی می کند جان مرا
میدرد دستم ٫ گریبان مرا
بر زبان نامت چو عنوان می شود
صحن دل٫ رشک گلستان می شود
عشق من٫ بشکن تن محصور من
در قرار آور٫ من مهجور من
سالها با خویشتن پرداختم
این من بیگانه را نشناختم
عشق٫ ای آرام بخش جان من
عشق٫ ای هم کفر و هم ایمان من
آمدی با خود مرا معنی کنی
دار حق دیگری بر پا کنی؟
تا شرارت شعله زد بر جان من
سوختی سر تا بپا٫ بنیان من
جان چه باشد٫ تا تویی جانان مرا
قطره ای هستم تویی عمان مرا
...

امروز می خوام با مادرم حرف بزنم. با او که سالهاست طعم بوسه های پرمهرش رو نچشیده ام و گرمای آغوشش را حس نکرده ام.
مادر گلم٫ امروز به دلیلی روز من و توست. هر سال در این روز دلم فقط هوای تورو میکنه عزیزم. به یاد اون چهره ی همیشه مهربونت میافتم و می خوام سر روی شونه ات بذارم و دوباره احساس کنم بچه هستم. دروباره احساس کنم عزیز کسی هستم بدون هیج قید و بندی.
عشق مادر زیباترین و بزرگترین عشق در دنیاست. تنها عشقی ست که واقعا در اون هیج منفعت طلبی وجود نداره. هر چی هست ایثار و فداکاری و از خود گذشتگی ست. در مدتی از عمرم که تورو داشتم به قدری از عشق بی پایانت منو سیراب کردی که تا آخر دنیا فراموش نخواهم کرد محبتت را.
مادرم٫ گلم٫ عزیزم همیشه دلتنگتم.
پرنده و کرگدن
پرنده گفت: این که امکان نداره٬همه قلب دارند.
کرگدن گفت: کو کجاست؟ منکه قلب خود را نمی بینم.
پرنده گفت: خوب چون از قلبت استفاده نمی کنی٬قلبت را نمیبینی. ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.
کرگدن گفت: نه٫من قلب نازک ندارم. من حتما یک قلب کلفت دارم.
پرنده گفت: نه٫ تو حتما یک قلب نازک داری چون به جای اینکه پرنده را بترسانی٫ به جای اینکه لگدش کنی٫ به جای اینکه دهن گشاد و گنده ات را باز کنی و آن را بخوری٫ داری با او حرف می زنی.
کرگدت گفت: خوب این یعنی چی؟
پرنده گفت: وقتی یک کرگدن پوست کلفت٫ یک قلب نازک دارد یعنی چی؟ یعنی اینکه می تواند عاشق بشود.
کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟
پرنده گفت: یعنی... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم.
کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید٫ اما پرنده پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.
کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید. اما نمی دانست از چی خوشش می آید.
کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولو را از پشتم برانی؟
پرنده گفت: نه٫ اسم این نیاز است. من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری.یعنی احساس رضایت می کنی.اما دوست داشتن از این مهمتر است.
کرگدن نفهمید که پرنده چه می گوید.
روزها گذشت٫ روزها و ماهها و پرنده هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست و هر روز پشتش را می خاراند و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.
یک روز کرگدن به پرنده گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که پرنده ای پشتش را می خاراند٫احساس خوبی دارد٫برای یک کرگدن کافیست؟
پرنده گفت: نه٫ کافی نیست.
کرگدن گفت. درست است٫ کافی نیست. چون من حس میکنم چیزهای دیگری هم دوست دارم.راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم.
پرنده چرخی زد و پرواز کرد و چرخی زد و آواز خواند٫ جلوی چشمهای کرگدن و کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد.اما سیر نشد. کرگدن می خواست همینطور تماشا کند. با خودش گفت: این صحنه قشنگترین صحنه ی دنیاست و این پرنده قشنگترین پرنده ی دنیاست و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی کرگدن به اینجا رسید٫ احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.
کرگدن ترسید و گفت: پرنده٫ پرنده ی عزیزم من قلبم را دیدم. همان قلب نازکم را که می گفتی٫ اما قلبم از چشمم افتاد. حالا چکار کنم؟
پرنده برگشت و اشکهای کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزیز٫ تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.
کرگدن گفت: راستی اینکه کرگدنی دوست دارد پرنده ای را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند٫ قلبش از چشمش می افتد٫یعنی چی؟
پرنده گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمش می چکد.
ورگدن باز هم منظور پرنده را نفهمید. اما دوست داشت پرنده باز هم حرف بزند٫ باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمش بیفتد.
کرگدن فکر کرد اگر قلبش همینطور از چشمش بریزد٫ یک روز حتما تمام می شود٫ آنوقت لبخند زد و با خودش گفت: منکه اصلا قلب نداشتم٫ حالا که پرنده به من قلب داد٫ چه عیبی دارد٫ بگدار تمام قلبم را برای او بریزم.

گاه دارم نگاه پشت سری
تو نمی دانی ای سپیده ی من
که چه راهیست پیش دیده ی من
نیستت از دریغ من خبری
که تو را نیست راه پشت سری

امروز اومدم که گوشه ای از دغدغه های فکریم رو اینجا بنویسم.
دیگه خسته شدم. من از خودم فراریم. من با خودم در جنگم. ولی دیگه خسته شدم.چی درسته؟ خدایا چقدر توی سرم همه چیز رو بالا پایین کنم و بدنبال درستی مسایل بگردم.
بدبختی من در اینه که دقیقا می دونم چقدر می تونم پلید و کثیف و سیاهکار باشم. آره من خودم رو می شناسم. سالهاست دارم توی برزخ میان خوبی و بدی دست و پا می زنم. یک قدم به آن طرف می روم و یک قدم به این طرف. یکروز از خودم بیزارم و خودم را محاکمه میکنم ٬ روز دیگر به افکارم می خندم و همه را پوچ حساب می کنم. از طرفی میدونم که می تونم شاگرد خوب شیطان باشم و از طرف دیگه جاذبه ی پاکی و صداقت و صفای روح منو به سمت دیگه می کشونه. من میخوام خوب باشم.می خوام روحم پاک باشه. می خوام از خودم راضی باشم.اما چگونه؟ راه کدام است؟ اسیر ناتواناییهای انسانیم هستم.
اینو تا حالا فهمیدم که عقل همیشه هم درست نمیگه. گاهی باید فقط به احساس میدان داد.عقل و منطق هم میتونند باعث بدبختی بشوند.همین تشخیص درست زمان پیروی از عقل و احساس است که نادانیه ما انسانها را به رخ مان میکشه. اینکه توی سر من مدام میگه اینکارو بکن و آن کارو نکن کیه؟ چیه؟ عقله؟ احساسه؟چرا من نمی تونم باهاش به توافق برسم؟
آه خدایا بگذار مست باشم و بی خبر.
خدایا توی این دنیا که من دارم دایما خودم را عذاب میدم و مجازات میکنم و با خودم در ستیزم٬ آیا در دنیای وعده داده شده ی دیگر هم باید جوابگوی بازخواستهای فرشته های تو باشم؟این عقل و درایت ناکافی را تو به من داده ای ٬ پس خود قضاوت کن سختیه کارم را. رنج تحمل اسارت در لباس انسان بودن را.
نمی خوام با این حرفا از زیر بار باز خواستهای تو فرار کنم. از دست خودم هم که هرگز نمی تونم فرار کنم. فقط می دونم که کفایتهایم اندک بوده و هست.
خدایا نجاتم بده از سر در گمی.
برای نجات جان دلارا اینجا را امضا کنید
اطلاعات بیشتر درباره ی دلارا دارابی
من بعد از خوندن کتاب اصلا دلم نمی خواست آنرا کنار بگذارم. باز بر می گشتم به صفحات اول کتاب وآنرا مرور می کردم. دلم نمی خواست از حال و هوای دنیای قهرمانان داستان به این زودی خارج بشم. حالتم درست مثل زمانی بود که بعد از خوردن غذای بسیار خوشمزه که اصلا میل ندارم مدتی چیز دیگری بخورم تا بتونم طعم خوب غذا رو در دهانم حفظ کنم ٬ نمی خواستم تا مدتی به هیچ چیز دیگری فکر کنم٬مبادا لذتی که از مطالعه ی آن کتاب احساس میکردم از بین بره.دوست داشتم طعم خوب آن داستان را در مغزم مزه مزه کنم و لذت ببرم. خیلی استادانه و ظریف به نکاتی از زندگی در این داستان اشاره شده که توان و قدرت نویسنده را به اثبات میرسونه. یکی از رمانهای به یاد ماندنی و دلنشین تاریخ ادبیات جهان.
ترابخدا ای انسانها ذره ای مهربونی و عشق از خدایتان بیاموزید که با قدرت مطلق بودنش مهربونترینه مهربونهاست.
کاش نقاش بودم و می تونستم این عظمت را به روی بوم بکشم.
کاش شاعر بودم و می توانستم درباره ی این منظره شعری بسرایم.

من از سیاه ترین شب به آفتاب رسیدم
هم از فریب رهیدم هم از سراب گذشتم
که از خمار به دریایی از شراب رسیدم
به جانب تو زدم نقبی از درون سیاهی
به جلوه ی تو به خورشید بی نقاب رسیدم
اگر نشیب رها کردم و فراز گزیدم
به یاری تو بدین حسن انتخاب رسیدم
مرا به مهر خود آباد می کنی تو غمی نیست
به آستانت اگر خسته و خراب رسیدم
شبی که با تو هماغوش از انجماد گذشتم
به تب به تاب به آتش به التهاب رسیدم
چگونه است و کجا؟ دیگر از بهشت نپرسم
که در تو در تو به زیباترین جواب رسیدم
کتاب عمر ورق خورد بار دیگر و در تو
به عاشقانه ترین فصل این کتاب رسیدم
چرا به ناب ترین شعر خود سپاس نگویم
تو را در تو به معنای عشق ناب رسیدم

این چه بلوایی ست که دوباره بپا شده؟ همه جا صحبت از مبارزه با بدحجابی ست. چرا همیشه باید زنان ایرانی مورد ظلم و تحقیر قرار بگیرند؟ چرا خودشان اجازه ی انتخاب نوع پوششان رو ندارند؟ در دورانی نه چندان دور حکومت سابق تصمیم به کشف حجاب میگیرد و بدون اینکه به نظر زنان اهمیتی بدهدبا زور و جبر چادر از سر همه می کشند و این عمل وحشیانه را جزو افتخاراتشان به حساب می آوردند و حالا هم در قرن بیست و یکم عده ای دیگر با بهانه ای دیگر همان قساوت را با نهایت کوته بینی در حق زن انجام می دهند منتها در جهت خلاف آن زمان.اکنون باید همه چادر بسر کنند.
"آی زنهای ایرانی شما هنوز به آن حد از فهم و درک نرسیده اید که خودتان بتوانید برای لباس پوشیدنتان تصمیم بگیرید. "
این است مفهوم عملکرد نیروهای محترم انتظامی جمهوری اسلامی ایران.
بیشتر از آنچه که فکرش رو بکنید عصبانیم .
یک نمونه از متون قابل استفاده ی این سالنامه:
برنامه روزانه
سحرگاه که بیدار می شوم تا طلوع خورشید را نظاره گر باشم
از خداوند برای امروز تشکر می کنم
برای دوستی دعا می کنم
دعای خیرم را بدرقه دنیا می کنم
به کسی می گویم " دوستت دارم "
از کسی حسن جویی می کنم
بیش از گذشته به اطرافیانم لبخند می زنم
کسی را به خنده وامیدارم
در کنار گلی می نشینم
در طبیعت راه می روم
به صدای پرنده ای گوش می دهم
به ابری در حال حرکت نگاه می کنم
کسی را می بخشم
با کسی صحبت می کنم
به کسی " متشکرم " می گویم
با دوست فراموش شده ای تماس می گیرم
بدنبال چیزی نو می گردم
به موزیک گوش می دهم
گلی را بو می کنم
غذای مورد علاقه ام را می خورم
به ستاره ای در آسمان خیره می شوم
با نسیم تنفس می کنم
خداوند را برای امروز سپاس می گویم
تمام شب را راحت می خوابم
مسلما همه این کارها را نمی شود انجام دادواما انجام هر کدامش که برامون مقدور باشه می تونه به بهبود روحیه مون کمک کنه.
هفته ی پیش کتاب " مرشد و مارگاریتا " را خوندم. خیلی دلم من خواد با کسانی که این کتاب رو خوانده اند صحبتی داشته باشم. اگر کسی مایل است حتما با من تماس بگیرد.
حالا در اینچا مختصری درباره ی نویسنده و این کتابش می نویسم.
میخاییل بولگاکف نویسنده ی روسی این اثر خواندنی در سال ۱۸۹۱ بدنیا آمد.و از مدرسه ی طب فارغ التحصیل شد و مدتها در روستاهای روسیه به طبابت پرداخت. کتاب " خاطرات یک پزشک روستایی" ثمره ی این سالهای گشت و گذار در روستاهاست.
بولگاکف نمایشنامه های فراوانی نوشت و "گاردهای سفید" معروفترین آنها بشمار می رود. از اواخر دهه ی بیست با اوج گرفتن استالین بولگاکف مغضوب قدرتمندان و منتقدین "رسمی" شد. عقاید بورژوایی اش افشا شد و به فکر مهاجرت افتاد. اما با دخالت شخصی استالین کاری در تیاتر مسکو به او واگذار شد و در پناه امنیت نسبی نوشتن کتاب "مرشد و مارگاریتا" را ادامه داد.
او نوشتن این کتاب را از سال ۱۹۲۸شروع کرد و در سال ۱۹۳۰ در نتیجه ی فشارهای روانی و اجتماعی در لحظه ای از افسردگی مانند مرشد( شخصیت کتاب ) نسخه ی اول کتاب را با دست خود به آتش افکند. و چندی بعد به نگارش مجدد رمان پرداخت.و تا آخرین روز زندگی خود در سال ۱۹۴۰ به تصحیح و تکمیل آن مشغول بود.
بولگاکف نیز مانند مرشد عاشق زنی شد و زنی که او نیز مانند مارگاریتا کلاهی برای بولگاکف دوخت و عمیفا دلباخته ی این رمان شد و در سالهای آخر که بیماری بولگاکف مانع کارش می شد رمان را بصدای بلند می خواند و تصحیحاتی را که وی لازم می دید وارد متن می کرد.
وقتی در دهم مارس ۱۹۴۰ بولگاکف درگذشت کسی جز همسر و چند دوست نزدیکشان از وجود مرشد و مارگاریتا خبر نداشت. ربع قرن طول کشید تا بلاخره مرشد و مارگاریتا از لهیب آتش زمان وارهید و جاودانه شد. این کتاب را شاید بتوان از آثار شگفت انگیز ادبیات جهان به حساب آورد و بی تردید در زمره ی درخشان ترین آثار ادبی تاریخ روسیه به شمار می رود.
در این اثر بسیاری از مسایل فلسفی و اخلاقی انسان بحث شده و به مقولاتی چون خیر و شر فناپذیری و ابدیت جبر و اختیار عشق و مرگ عقل و غریزه عرفان و مادیگری جنون و شعور و بلاخره عدالت و قساوت اشاره شده است.
به نظر من این کتاب را هر فرد کتابخوانی باید حداقل یکبار در طول زندگیش بخواند.
کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست.
اشکهای تو را پاک می کند و دستهایت را صمیمانه می فشارد.
تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت
باور کن که با او تو هرگز تنها نیستی
فقط کافی ست عاشقانه به آسمان نگاه کنی.
آ ه خدایا دوستت دارم. خیلی زیاد. همیشه به تو نیاز دارم. ممنونم که در کنارمی و ترکم نمی کنی.

چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که از دوری
برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را
مراد ما وصال تست از دنیا و از عقبی
و گرنه بی شما قدری ندارد دین و دنیا را
بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوت
که در عالم نمی داند کسی احوال فردا را
و چون فصل بهاره دلم میخواد همش عکس گل بذارم.
