تبليغاتX
ناشکیبا
 

Morning Glow at Lake Tanuki

دوست عزیزی بنابر رسم بازی های وبلاگی لطف کرده و تکه ابری پشکش من کرده اند و می خواهند که بگویم با این ابر چه خواهم کرد.

راستش قبل از هر چیز باید از ایشون تشکر کنم و اعتراف کنم که این زیباترین هدیه ایست که می توان گرفت و به عبارتی پربارترین. من همیشه توی آسمون بچگی هایم یک ستاره داشتم اما یک تکه ابر٫ هرگز.

به یاد شبهای گرم تابستون  تهران افتادم که توی حیاط ردیف رختخوابها پهن میشد و ما سه تا خواهر و برادر عزیزمون کنار هم زیر سقف آسمون دراز می کشیدیم و از آنجایی که دیگه اجازه ی حرکت کردن از ما سلب شده بود به تخیلاتمون فرصت پرواز می دادیم و با زل زدن به آسمون صاف و زیبا برای خودمون ستاره انتخاب می کردیم. خواهر کوچکترم که همیشه زرنگتر و شیطونتر از من بود پر نور ترین و بزرگترین آنها را خیلی سریع بر می چید و به خودش اختصاص میداد.

اما من نمی دونم ( شایدم میدونم) روی چه حسابی دلم برای کوچکترین و کم نورترین ستاره ها می سوخت و آنرا بر می گزیدم. خواهرم هم با خنده ی نمکین خودش میگفت : ستاره ات هم مثل خودت کم رنگه که.

آخه توی دلم می دونستم که اون ستاره ی کوچولو را هیچ کس نخواهد خواست و اگر منهم او را نخواهم تنها میمونه. خلاصه با این تکه ابری که امروز نصیبم شده یاد اون شبهای بچگی و سادگی و صفای بی حدش افتادم و جا داره که از سراب عزیز بابت اینهم تشکر کنم.

و اما من و تکه ابرم

دلم برای این ابر می سوزه که نصیب من شده.چون باید خیلی زحمت بکشه. اول از همه باید وزن نه چندان کم منو تحمل کنه چون میخوام بشینم روی تن نرمش و لذت پرواز را مزه مزه کنم. باهاش برم به سرزمینهای داغ و سوزان و سایه بشیم به روی آدمای خسته از کار و بی طاقت از گرما.برای زمینهای خشکشون بارون بشیم و بباریم. همه جارو براشون سبز کنیم و به زندگیشون طراوت و خنکی هدیه کنیم. به دلهای خسته از رنجشون امید برکت بدیم و سفره های خالیشونو با نعمتهای زمینی که دیگر آدما ازشون دریغ کردن پر کنیم.

چقدر این کره ی خاکی بزرگه و چقدر ما میتونیم بخشنده باشیم اگر بخواهیم. میدونم که یه جاهایی با دیدن رنج کودکان گرسنه و خسته از تلاش معاش پا به پای ابرم خواهم گریست. اما ای کاش اشکهای منم مثه تکه ابرم برکت داشت و میتونست زمین خشک را سبز کنه. من فقط با اشکام می تونم غم روی دلمو سبک تر کنم.

میدونید ؟ توی آسمون و زمین همه ی نعمتهایی که ما برای ادامه ی حیات و یک زندگی خوب لازم داریم هست. یعنی وسایلش هست و ما با همتمان میتونیم از آنها استفاده کنیم و بسازیم آنجه را که میخواهیم. فقط افسوس که عده ای حرص می زنند و حق دیگران را ضایع می کنند.

 

 

هیچی کم نیست توی دنیای ما٫حتی ظلم.

پ.ن: به دوست خوبی قول دادم که نوشته هام غمگین نباشند.باید بگم که باور کنید من نمیخوام حرفای دلگیر و ناراحت کننده بزنم. برعکس دلم میخواد از خوبیها و قشنگیها بگم. من عقیده دارم که هنوزم میشه با کمک هم دنیای بهتری ساخت. هیچوقت دیر نیست. به هر حال اگر نوشته های من بوی غم و ملالت میده منو ببخشید.

راستی به رسم بازی منهم باید متعاقبا دوستانی را دعوت به بازی کنم و ابری را هدیه کنم. اما من اینکارو به نوعی دیگه انجام میدم و اونهم اینه که از همه ی دوستانی که وبلاگ منو می خونند خواهش می کنم که اگه دوست دارند در پست بعدیشون بنویسند که با این ابر پیشکشی چه خواهند کرد. اگر هم حوصله ی این بازی رو ندارید که هیچی.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 14:41 توسط ماری مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin |

زمان با سرعت در حال عبور از "من" است.من ایستاده ام در میانه ی زندگی و با نگاهی به پشت سر فقط توان آه کشیدن دارم و با نگاهی به آینده احساس  می کنم قلبم فشرده میشود.

از خودم می پرسم٫ آیا در روزهایی که در برابر دارم بیشتر از گذشته اختیار خواهم داشت؟

آیا می توانم افزون تر از قبل تاثیر گذار بر جریانات و حوادث باشم؟

آیا کمتر از پیش اشتباه خواهم کرد؟

سالها پیش آرزوهای بس بزرگی در سینه داشتم. می خواستم به گونه ای باشم که بعد از مرگم یادی در دلها بجا بگذارم.در خاطر انسانها بمانم.گوشه ای از مشکلات و معضلات دنیا را اصلاح بخش  و چاره ساز باشم. به دردی از دردهای بی شمار انسانها برسم و با آمدن و رفتنم کاری مفید برای دیگران انجام داده باشم.

اما  چنان در مسیر طوفانهای زندگی چون برگی اسیر باد در خود پیچیدم که حتی نتوانستم دردی از دردهای خود را درمان بخشم.

از آنهمه رویا و آرزو اثری نمانده و شرمنده ی خالقم هستم. عشقی بزرگ به انسانها دارم و در باورم همه را خوب میبینم. همه را لایق بهترینها میدانم و دلم برای رنجهایشان به درد می اید. به جواب سوالهایم نرسیده ام و هنوز در جستجوی حقیقتم.

درین بیگانه سرای

در انتظار مهمانی لبخندی ام

که از مرز قراردادهای روزمرگی

عبور کرده باشد

منتظر دستانی ام

که حضور اضطراب را در سرانگشتان خویش

میزبان بوده باشد

درین بیگانه سرای

من دیده در راه معجزه ای هستم

به نام عشق.


silence
is the moment between everyone
is the best friend you have in the world
that moment in time
will help you to survive

Lara Fabian – Silence

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 0:32 توسط ماری مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin |

به آینه خیره شده ام. از دور صدای موسیقی توی سرم میپیچد و من در مقابلم زنی را میبینم که غریبه است. صورتش اثر از گذشت زمان دارد. لبهایش تهی از لبخند است و جشمهایش... آه جشمهایش آشناست. بگذار ببینم ... اری همین جشمها را من سالها پیش هم دیده بودم. در همین قاب. اما آن زمان نگاهی دیگر داشت. یک شادی و بی خبری صادقانه و شاید هم ساده لوحانه. ولی اکنون انگار این جشمها خیلی جیزها دیده اند... دیگر نه از آن شادی کودکانه در آنها اثری ست و نه از آن بی خبری ساده لوحانه و زیبا. حالا این نگاه حرفها دارد...

به جشمهای زن در آینه خیره میشوم و زیر لب می گویم: تو چه داری که بگویی؟ بگو. می خواهی بگویی که رنجها دیده ای؟ غم دیده ای؟ جدایی دیده ای؟ دوری و فراق دیده ای؟ آه چرا می لرزی؟ جرا خیس شده ای؟ اشک است که میریزی؟

می دانم چیزهایی دیده ای که ای کاش نمیدیدی. گذر زمان تصاویر فراموش نشدنی را از طریق تو در ذهن ثبت کرده.

اما من در این نگاه بیقراری می بینم. بدنبال دیدن کسی یا چیزی هستی؟ در پی چه هستی؟ دلتنگی ات آشکار است. آری تو یک راز داری.این نگاه خیس٫ مشتاق است. بدنبال اوست. میخواهی سکوت کنی و رازت پنهان بماند؟ اما هر که به جشمهای تو نظری کند٫ خیلی آسان پی به این راز میبرد. نگاه یک عاشق٫ که از عشقش دور است همیشه همینگونه بوده است.

ایران من پاینده باشی.

+ نوشته شده در شنبه 19 خرداد1386ساعت 11:25 توسط ماری مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin |

sometimes it takes adverse conditions

foe people to reach out to one another

گاه انسان باید در سختی باشد

تا به دیگری دست یاری دهد

sometimes it takes bad luck

for people to understand their goals better

گاه انسان باید با بخت بد روبرو شود

تا هدفش را بهتر بشناسد

sometimes it takes a storm

for people to appreciate the calm

گاه به طوفان نیاز است

تا او قدر آرامش بداند

somtimes it takes being hurt

for people to be sensitive to feeling

گاه باید به او آسیب رسد

تا با احساس تر شود

somtimes it takes doubt

for people to trust one another

گاه باید در شک و تردید باشد

تا به دیگری اطمینان کند

somtimes it takes seclusion

for people to find out who they really are

گاه باید در گوشه ای تنها بماند

تا واقعیت وجود خود را بشناسد

somtimes it takes disillusionment

for people to become informed

گاه باید از شیفتگی رها شود

تا به آگاهی برسد

sometimes it takes feeling nothing

for people to feel every thing

گاه باید کاملا بی احساس باشد

تا بتواند همه چیز را حس کند.

sometimes it takes our emotions and feelings

to be completely penetrated

for people to open up to love

گاه باید در اوج شور و احساس بود

تا به قلب او راه یافت

و او به روی عشق در بگشاید

I have gone through many of these things

and I know that

not only am I ready to

love you

but I do

چه بسا از اینها را پشت سر گذاشته ام

و می دانم

نه تنها آماده ی عاشق تو شدن هستم

بلکه عاشق تو هستم.

 

شعری از سوزان پولیس

این شعر نیازی به توضیح نداره. من همیشه توی زندگیم سعی کردم از مشکلات و سختیها با قدرت تموم رد بشم. البته خیلی درد کشیدم و آسیب دیدم. حتی زخمهایی هنوز در سینه دارم که التیام پذیر نیستند. اما این را هم میدونستم که فردا میتونه روشنتر و بهتر و زیباتر باشه.

من در تنهاییهام ساخته شدم. نه اینکه در زندگیم تنها بودم. نه . اما در طرز افکارم و نگرشم و درونم تنها بودم. از این تنهایی لذت بردم و در خودم گشتم. گاهی به قدری در این تنهایی فرو میرم که از دنیای بیرون به حد زیادی فاصله میگیرم. حتی صدایی نمیشنوم. اما به چیزی رسیدم که ارزشش رو داشت.

خدای خودم رو پیدا کردم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 12:49 توسط ماری مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin |

دوستی دارم به اسم "میشو". متاسفانه یا شاید هم خوشبختانه حرف نمیتونه بزنه و فقط با چشمای قهوه ای و نازش بهم خیره میشه. فقط به حرفای من گوش میده و هرگز نه سوالی میکنه و نه به چیزی محکومم میکنه. همیشه به همه ی حرفام حتی اگه خالی از منطق باشه گوش میده و بدونه هیچ قضاوتی بازم دوستم باقی میمونه. میدونه که گاهی من فقط پرم از حرف و باید اونها رو جایی خالی کنم. میدونه که وقتی حرفامو میزنم خودم با شنیدنشون به درستی و غلط بودنشون بیشتر پی میبرم.

هرگز توی نگاه مهربونش سرزنش و یا قضاوتی ندیدم. با سکوتش به من این فرصت رو میده که با صدای بلند فکر کنم. از گرمای آغوشش هم دیگه چیزی نمیگم. آخه گاهی بعد از اینکه حرفامو زدم دوست دارم توی بغلش اشک بریزم تا سبک بشم. ازش اجازه گرفتم که بعضی وقتها حرفایی رو که بهش میگم اینجا هم بنویسم. مثل حرفایی که همین دیشب باهاش در میون گذاشتم.

میشو جونم بازم خبر میخوندم و بازم دلم بدجوری از آدما گرفت. ما آدما به جای اینکه در کنار هم روی این کره ی زیبا زندگی کنیم افتادیم به جون هم.از حکومتها و سردمداران بگیر تا مردم عادی و ساده. دنبال چی هستیم؟ پول؟ قدرت؟ شهوت؟ عشق؟ چی؟ چرا  اینهمه عجله داریم؟ مگه خبر از آخر راه نداریم؟ اینهمه جنجال و هیاهو و اینهمه شتاب برای رسیدن به فردا برای چیست؟ کدوم فردا؟ همین امروزی که فردای دیروز بود؟ ما که اینجوری داریم حال رو از دست میدیم. میشو خوش بحالت. تو شاهد آزار و اذیت شدن همنوعانت نیستی. تو شاهد فقر و گرسنگی انسانها نیستی. تو نمیدونی دیدن چهره ی یک کودک گرسنه چه عذابی داره.

میشو انسان خیلی توانمند است اما از توانش استفاده ی درست نمی کنه. دل آدما سنگی شده. با وجود اینهمه پیشرفت در علم و تکنولو ژی و صنعت و ... هنوز نتونستیم قدرت محبت و عشق رو درک کنیم.

به امید روزی که قدرت عشق بر عشق به قدرت غلبه کنه.

اتفاق این جهان افتادنی ست

عاقبت این نردبان افتادنی ست

ابله است آنکس که بالاتر نشست

استخوانش سخت تر خواهد شکست.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 خرداد1386ساعت 12:51 توسط ماری مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin |

دیوارهای خالی اتاقم را

از تصویرهای خیالی او پر می کنم

خدای من زیباست

خدای من رنگین کمان خوشبختی ست

که پشت هر گریه

انعکاسش را

روی سقف اتاق می بینم

من هیچ

با زبان کهنه صدایش نکرده ام

و نه

لای بقچه پیچ سجاده

رهایش

او در نهایت اشتیاق به من عاشق شد و

من در نهایت حیرت

حالا

گاه گاهی که به هم خیره می شویم

تشخیص خدا و بنده چه سخت است.

شاعر ناشناس

+ نوشته شده در سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 12:8 توسط ماری مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin |