
سفری در پیش رو دارم و به همین دلیل دو هفته ای غیبت خواهم داشت. باید اعتراف کنم که اینجا شده جزیی از زندگیه من و دلم براش تنگ میشه. برای نوشتن و برای نوشته های دوستان. برای این رابطه این دوستی و این همراهیها. البته زمان کوتاهیست اما برای ما دور از دیاران همیشه خداحافظی یادآور غم غریبیست.
شعری مینویسم از نصرت رحمانی که بسیار اشعارش رو دوست دارم.
همرهم ، هم قصه ام هر سرزمینی دوزخیست
تیره و دم کرده چون آغوش خورشید سیاه
در رگ هر کوچه ای ماسیده خون عابری
بر سر هر چارسو خشکیده فانوس نگاه
همرهم پایان هر ره باز راه دیگریست
روی پیشانی هر ره سرنوشتی خفته است
جای پای رهرویی بر خاک جستم رهرویی
سرنوشتی را ز چشم رهروی بنهفته است
همرهم پایان ره باز آغاز رهیست
تا نمیرد لحظه ای کی لحظه ی گردد پدید ؟
مرگ پایان کی پذیرد ، مرگ شعر زندگیست
تانمیرد ظلمت شب کی دمد صبح سپید ؟
همرهم بیهوده می گردی به دنبال بهشت
آرزوی مرده ای در سینه ات پر می زند
گر به کوه قاف هم پارا نهی بینی دریغ
بال از اندوه خود سیمرغ بر سر می زند
بس عبث می گردی ای هم درد ، درمان نیست ، نیست
آسمان آبی ست ، آبی هر دیاری پا کشی
بس عبث می پویی ای رهرو که ره گم کرده ای
گر تن خود از زمین بر آسمان بالا کشی
همرهم باز آی و ره از عابری گم راه پرس
تا بدانی سرزمین آرزوهایت کجاست
زود بازآ دیگری ترسم که ویرانش کند
سرزمین تو دل دیوانه ی رسوای ماست

حرفهایی هست برای نگفتن...
و ارزش عمیق هر کسی
به اندازه ی حرفهایی ست که برای نگفتن دارد.
و کتابهایی هست برای ننوشتن...
و من
اکنون رسیده ام به آعاز چنین کتابی
که باید قلم را رها کنم و دفتر را پاره کنم
و جلدش را به صاحبش پس بدهم.
و خود
به کلبه ی بی درو پنجره ای بخزم
و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت...
پ.ن: برای دوستانی که ممکنه فکر کنند از روی افسردگی این پست را نوشتم باید بگویم که اینطور نیست.
اینهمه آینه و من باز هم نمی تونم خودم را در آینه ها ببینم.
هر چه بیشتر به آینه خیره میشوم بیشتر از خودم فاصله می گیرم و محو تماشای چهره ای می شوم که آینه اصرار دارد بگوید که منم.
ای آینه ها برای یکبار هم که شده مرا به من نشان دهید.
آیا شما هم مثل من فکر می کنید که آینه ها برای نشان دادن ما به خودمان ساخته نشده اند؟؟ آیا اینگونه است؟
نظر پاک تواند رخ جانان دیدن
که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد
" مردی که تنها سفر کرد" نوشته ی کنستان ویرژیل گیورگیو به ترجمه ی قاسم صنعوی از انتشارات شباویز
این نویسنده ی رومانیایی متولد ۱۹۱۶ میلادی با داستان " ساعت بیست و پنج " معروف شد. اما با پیدا شدن اثری به نام " سواحل دنی یستر غرق در شعله اند" که در سالهای جنگ به طرفداری از تصرف بسارابی توسط رومانی نوشته بود حمله های شدیدی را به ضدیت با او سبب شد. و او با نگارش داستان " مردی که تنها سفر کرد" در مقام پاسخگویی و توجیه نظراتش برآمد.
داستان " مردی که تنها سفر کرد" شرح حال قهرمانی است که به شدت میتواند خود گیورگیو باشد. وی در پاره ای از صفحات همانند بعضی دیگر ار آثارش به ستمی که در دوران جنگ جهانی دوم بر یهودیان کشورهای اشغالی رفته بود اشاره کرده است.
گیورگیو در مسیر فکری خود به جایی می رسد که می پندارد صورت آدمی مظهر صنع خداوند است .: " اگر بگذاری صورتت سیلی بخورد و تف به رویش انداخته شود مرتکب گناه شده ای... اگر بگذاری به صورتت ضربه بخورد صورت خداوندگار آزرده شده است... " از دید گیورگیو مهم نیست که این فرد انسانی به کدام قوم رنگ مذهب و ملیتی متعلق باشد. سیاه و سپید روس و کولی یهودی و مسیحی و ... در مقام انسانی برابرند.
نکته ای که لازم است در پرانتز گفته شود این است که گیورگیو از ستمهای دورانی یاد میکند که یهودیان این ستمدیدگان دیروزی هنوز امکان آنرا که خود به اشغالگران ستمگر تبدیل شوند را نیافته بودند. این را نیز باید اضافه کنم که هر یهودی صهیونیست به شمار نمی رود. این اشاره به آن منظور بود که بدانیم که گیورگیو نویسنده ی کتاب " محمد پیامبری که باید از نو شناخت" با برتری طلبیهای نژادی و قومی فرسنگها فاصله دارد.
درباره ی کتاب
همه در راهیم. به آینده چشم دوخته ایم و برای رسیدن به فردای بهتر پیش میرویم. دشواریهای بسیار مشکلات بی شمار و سختیهای فراوان سفرمان را پر خطر میکند اما چون از وجودشان بی خبریم هر چند با احتیاط اما سرخوش و بی خیال گام بر میداریم و راه می پیماییم تا به ناگاه خود را با آنچه از آن در بیم و هراسیم رودر رو بیابیم.
در این سفر تا رسیدن به ابدیت آنچه وشواریها را آسان مشکلات را حل شدنی و سختیها را تحمل پذیر میکند همراهانی ست که در کنارمان ره می سپارند و هر زمان که از پا می افتیم دست یاری به سمت مان دراز می کنند. چه توان فرسا خواهد بود اگر دوستی در کنارمان نباشد تا دشمنان را براند اگر چراغی نباشد تا سیاهی شب را بزدایدو فریاد رسی نباشد اگر فریاد سر دهیم و اگر روزی شاهد پیروزی را در آغوش بکشیم کسی را در شادمانیمان سهیم نبینیم.
مسافر ما تنها بود یا چنین می پنداشت...
باز هم هنرمندی از جمع ایرانیان غربت نشین دور از وطن و در حسرت دیداری دوباره از دیار به سرای آخرت پر کشید. روحش شاد.
از صبح دارم در این سایت به ترانه های به یاد ماندنی و خاطره انگیزش گوش میکنم. من از مهستی این بانوی خوش صدا و هنرمند بخاطر همه ی آثار زیبا و دل انگیزش قدردانی می کنم.
به شهر و دیاری ببر تو مرا
که نور خدا باشه و منو تو
نباشه به دلها نشونه ی غم
امید و صفا باشه و من و تو
بریم اونجا که عشقو مستی خطا نباشه
تو سینه ها جای محبت ریا نباشه
به غیر خدا که مهربونه
نمیخوام دله دیگه بدونه
تو باوفای تو باصفائی
از این خسته دل پروا مکن
مرا بیش از این رسوا مکن
الهی بمونی با مهربونی
جدائی نگیری قدرم بدونی که دنیا نداره وفائی
بمون بر سر پیمونه من
تو بازی نکن با جونه من
که دنیا سرابه نقش برآبه
دوروزه جوونی مثله حبابه
نیارزه به یکدم جدائی
به شهر و دیاری ببر تو مرا.................

رسم جالب دیگری که دارند این است که دخترهای مجرد امروز در سکوت کامل ۷ تا ۹ عدد از گلهای زیبای تابستانی را می چینند و به شکل دسته گلی در میاورندو شب هنگام خواب آنها را به زیر بالش خود میگذارند تا به این صورت در خواب رویای همسر آینده ی خودشون را ببینند.
رسم دیگر این است که ملحفه ای را که شب جشن بر روی چمن پهن می کنند و صبح آنرا که خیس از شبنم صبحگاهی ست به داخل برده و با چلاندن ملحفه آب آنرا در لیوانی ریخته و می گویند که درمانی ست بر خیلی از بیماریها و دردها.
درست کردن تاجی از گل و آنرا بر سر گذاشتن نیز یکی دیگر از رسوم زیبای این روز است.


به سفر کوتاه ۳ روزه ای میروم و با اینکه میدونم شاید هیچکس اینجا متوجه غیبتم نشود اما دلم نیومد بدون خداحافظی بروم. به هر حال به زودی مجددا خدمت میرسم.
جشن تابستانی شما هم مبارک. ![]()