تبليغاتX
ناشکیبا

در راه یک سفر دو هفته ای دیگر به دیاری در نزدیکی وطنم هستم. در نتیجه با کمال تاسف باز هم مدتی نمی تونم بیام و بنویسم یا به وبلاگ دوستان عزیزم سر بزنم. در بازگشت همه ی این غیبتها را جبران خواهم کرد.

یک شعر زیبا از "قیصر امین پور" تقدیم همه ی یاران مهربانم می کنم .

 

صبح خورشید آمد

دفتر مشق شبم را خط زد

پاک کن بیهوده است

اگر این خطها را پاک کنم

جای آنها پیداست

ای که خط خوردگی دفتر مشقم از توست

تو بگو!

من کجا حق دارم

مشقهایم را

روی کاغذ های باطله با خود ببرم؟

می روم

وفتر پاک نویسی بخرم

زندگی را باید

از سر سطر نوشت!

+ نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 13:43 توسط ماری مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin |

امروز عصر دریکی از پارکهای بزرگ شهرمان عراقیهای مقیم اینجا جشن باشکوهی برگزار کرده بودند به مناسبت پیروزی تیم ملی فوتبالشان. من خیلی اتفاقی وقتی که بدلیل هوای فوق العاده مطبوع بعد از ظهر در پارک قدم میزدم از دور صدای موزیک شاد عربی و همهمه ی ازدحام جمعیت را شنیدم و از روی کنجکاوی به آن سمت رفتم. با دیدن مردم و شادیشان قلبم فشرده شد  و مثل همیشه در اینجور مواقع چشمانم پر از اشک . با خودم گفتم ببین این مردم چه ساده شاد میشوند و چه ظالمانه از آنها دریغ میشود. مردم عراق سالهاست که اسیر دست جنایتکاران هستند. همین چهره های دوستانه ی امروز زمانی دشمنان ما ایرانیان محسوب میشدند. امثال همین جوانان اسلحه بدست به مرزهای ما تاختند و عزیزان ما را به خاک و خون کشیدند. قدرت و سیاست از مردم جانیانی سنگدل میسازد. میدانم که عده ای از مردم ایران از اعراب کینه ای کهنه به دل دارند.اما من به آن اعتقادی ندارم و در این رابطه با آن دسته از مردمم همفکر و عقیده نیستم. من انسانها را یکجور میبینم و پسر را به جرم پدر محاکمه نمی کنم. دلم برای جوانان عراق هم میسوخت و میسوزد. این مردم سالهاست که بازیچه ی دست سیاستمداران کثیف هستند و از کمترین امکانات زندگی هم بهره مند نیستند.

اهل سیاست و بازیهایش نیستم اما قلبی دارم پر از عشق به انسانها و از دیدن اینهمه ظلم که در دنیا هست زچر میکشم. امروز با عراقیها شادی کردم و از صمیم قلب برای پیروزیشان درمسابقات فوتبال خوشحال شدم. هر چند آرزویم قهرمانی ورزشکاران کشورم بود.

+ نوشته شده در جمعه 19 مرداد1386ساعت 23:27 توسط ماری مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin |

با اینکه مطالب دیگری را در نظر داشتم بنویسم اما در طی هفته ی گذشته با مطالعه ی کتاب " شهر آشوب" نوشته ی خانم مریم جعفری که داستان زندگی شاعره ی معاصر فروغ فرخزاد را به تحریر کشیدند تصمیمم عوض شد و ترجیح دادم که از فروغ بنویسم. و باز هم او را ستایش کنم.

او اولین شاعریست که من شناختم. حدودا ۱۳ یا ۱۴ سال داشتم که اولین کتاب شعر را بدست گرفتم و تا آخرش رو با لذت خوندم . بارها و بارها ." اسیر" اولین مجموعه اشعار فروغ که با روحیات دختری در سن من خیلی تطابق داشت. خود فروغ هم هنگام سرودن آن اشعار ۱۶ ساله بود. در مدت زمان کوتاهی تقریبا همه ی اشعار آنرا حفظ شده بودم و بعد از آن به سراغ دیگر اشعار و کتابهایش رفتم.

اما آنچه که بیشتر میخواستم درباره اش اینجا صحبت کنم شخصیت اوست. فروغ به عنوان یک انسان و مهم تر از آن به عنوان یک زن.

در محیط اجتماعی ایران ۶۰ سال پیش زنی قد بلند میکند و از احساساتی سخن میگوید و شعر میسراید که زنان آن دوره حتی در خلوت خود با ترس به آن می اندیشیدند. از زن گفت و لذتهایش و عشقش و اینکه او هم وجود دارد و حق بهره بردن از زندگی و نعماتش را دارد. از دردهای زن گفت. از رنجهایش و سرخوردگیهایش. غوغایی به پا شد و او از هر طرف حتی از سوی روشنفکران جامعه که طبیعتا اکثرا مرد بودند مورد بی مهری و غضب قرار گرفت. اما او نمی توانست سکوت کند و آن را گناهی نابخشودنی در حق هنرش میدانست. فروغ جسارت تجربه کردن زندگی را داشت و ایستادن بر سر خواسته هایی که درست می انگاشت. و در مقابل اعتراض کسانی که قصد ساکت کردن او و به معنای درست تر زن را داشتند سر فرود نیاورد. به سادگی تن به هر کلامی که او را کوبید نداد. با توجه به سن کمی که او در آغاز داشت شهامتش قابل ستودن است. البته او بهای این شهامت و شجاعت بی نظیرش را هم به سنگین تر وجه ممکن پرداخت. به قیمت جدایی از تنها فرزندش که برای او با آنهمه احساس پاک مادرانه درد طاقت فرسایی بود و او را بارها به آسایشگاههای روانی کشید.

آرزو میکنم کاش فروغ عمر طولانی تری داشت و ما می توانستیم از وجود و هنر او که فقط هم در سراییدن شعر خلاصه نمیشد بهره ی بیشتری ببریم. افسوس که زمانه این چنین نخواست.

حالا  حرف من این است که آیا شما فکر می کنید اگر فروغ به جای ۶۰ سال پیش امروز می امد و درست همان اشعار را در روزنامه به چاپ میرساند چه اتفاقی میفتاد؟ آیا با گذشت این همه سال در نگرش جامعه ی ما تغییری حاصل شده؟ میدانم که با تغییر حکومت در طی این سالها شرایط بسیار سختتر و محدودیتهای زنان در جامعه افزونتر شده. اما جدای از نوع حکومت و احیانا مجازاتهایی کشوری آیا مردم هم فرقی کرده اند؟ آیا دید مردان نسبت به حقوق زنان در جامعه و نیازهایشان و تواناییهایشان بازتر شده؟آیا باورهای ما تغییری کرده اند؟ جواب با خودتان. منکه فکر می کنم هنوز هم چون او بودن روحیه ای بس قهرمانانه میخواهد و هنوز هم برای گفتن آن حرفها باید از همه چی گذشت. من فقط در اینجا بحثم مردم و نوع نگرش آنهاست. هر چند این ها همه به نوعی بستگی به نوع حکومت و سیستم دارد.اما دنیا خیلی عوض شده و ما نمی تونیم بروی آن چشم ببندیم.

 

در انتها یکی از اشعار فروغ عزیز را مینویسم. یادش همیشه گرامی باد.

کنون دوباره در شب خاموش
قد می کشند همچو گیاهان
دیوارهای حایل دیوارهای مرز
تا پاسدار مزرعه عشق من شوند
کنون دوباره همهمه های پلید شهر
چون گله مشوش ماهی ها
از ظلمت کرانه من کوچ می کنند
کنون دوباره پنجره ها خود را
در لذت تماس عطرهای پراکنده باز می یابند
 کنون درخت ها همه در باغ خفته پوست می اندازند
و خاک با هزاران منفذ
ذرات گیج ماه را به درون می کشد
کنون نزدیکتر بیا
و گوش کن
به ضربه های مضطرب عشق
که پخش می شود
 چون تام تام طبل سیاهان
در هوهوی قبیله اندامهای من
من حس میکنم
من میدانم
که لحظه ی نماز کدامین لحظه ست
کنون ستاره ها همه با هم
 همخوابه می شوند
من در پناه شب
 از انتهای هر چه نسیم ست می وزم
من در پناه شب
دیوانه وار فرو می ریزم
با گیسوان سنگینم در دستهای تو
و هدیه می کنم به تو گلهای استوایی این گرمسیر سبز جوان را
 بامن بیا
با من به آن ستاره بیا
نه آن ستاره ای که هزاران هزار سال
 از انجماد خاک و مقیاس های پوچ زمین دورست
و هیچ کس در آنجا از روشنی نمی ترسد
من در جزیره های شناور به روی آب نفس می کشم
من
در جستجوی قطعه ای از آسمان پهناور هستم
که از تراکم اندیشه های پست تهی باشد
با من رجوع کن
با من رجوع کن
به ابتدای جسم
به مرکز معطر یک نطفه
 به لحظه ای که از تو آفریده شدم
 با من رجوع کن
من ناتمام مانده ام از تو
کنون کبوتران
در قله های پستانهایم
پرواز میکنند
کنون میان پیله لبهایم
پروانه های بوسه در اندیشه گریز فرو رفته اند
کنون
محراب جسم من
آماده عبادت عشق است
 با من رجوع کن
من ناتوانم از گفتن
زیرا که دوستت میدارم
زیرا که دوستت میدارم حرفیست
 که از جهان بیهودگی ها
 و کهنه ها و مکرر ها میاید
با من رجوع کن
من ناتوان از گفتن
بگذار در پناه شب از ماه بار بردارم
بگذار پر شوم
 از قطره های کوچک باران
از قلبهای رشد نکرده
 از حجم کودکان به دنیا نیامده
بگذار پر شوم
شاید که عشق من
گهواره تولد عیسی دیگری باشد

+ نوشته شده در شنبه 13 مرداد1386ساعت 12:11 توسط ماری مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin |

خوشحالم که برگشتم و ممنونم از محبت همه ی دوستانی که در این مدت اینجا رو فراموش نکردند. به عنوان سوغات این عکس رو که خودم از دریای مدیترانه در شهر palma nova (اسپانیا) گرفتم تقدیم عزیزان میکنم. در اولین فرصت با عکسهای بیشتر و مطالب جدید خدمت میرسم. در ضمن به وبلاگ همه ی دوستان هم سری خواهم زد و این غیبت را تا حد امکان جبران خواهم کرد.

+ نوشته شده در دوشنبه 8 مرداد1386ساعت 14:19 توسط ماری مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin |