تبليغاتX
ناشکیبا

از خیلی چیزا ناراحتم . شاکیم. عصبانیم. دلگیرم. نگرانم. و ...

اما چاره چیه؟ مگه میشه این چیزا تموم بشه؟؟ خوب اگه تموم بشه زندگی هم به پایان میرسه. مگه اینطور نیست؟ همه ی سالهای عمر را به امید تموم شدن همین چیزا میگذرانیم و هر روز فکر می کنیم یه روزی میاد که دیگه اینجوری نباشیم. اما اونهایی که مثل من چند تا پیرهن بیشتر پاره کردن می دونند که این خبرا هم نیست.  نمی خوام کسی رو  ناامید بکنم . اما تا اینجاش که من دیدم همینجوری بوده.

ولی بدترین قسمت قضیه آنجاست که ما همه چی را در اثر اشتباهات و تصمیم گیریهای غلط و نابجای خودمون بدانیم. این دیگه خیلی عذاب آوره. چون باور کنید بدترین احساسی که وجود داره و امیدوارم هرگز به آن دچار نشوید احساس عصبانیت از خود است. اینکه نتونید خودتون را ببخشید. یا اینکه نتونید چیزی را در خودتون درست کنید و یا تغییر بدید.

میدونم که حرفام امروز خیلی گنگ و مبهمه. بگذاریدش به حساب یکجور با صدای بلند فکر کردن. یکجور درددل کردن.

درسته که باید نگاهی مثبت به قضایا داشت و همیشه امیدوار بود. قبول دارم. اما اجازه بدید گاهی  فقط گاهی منم غر بزنم. بخدا از بس توی زندگی واقعیم غر نزدم دارم خفه میشم.  آخه حتما میدونید که غر زدن خیلی خوبه. دست کم برای شخصی که اینکارو می کنه. خودشو از افکار ناراحت کننده خالی می کنه. اما بدبختی من نمی تونم.

زندگی زیباست. آره. اما کاش من با کارهای اشتباهم از زیباییش نمی کاستم.

همیشه وقت برای جبران همه چی نیست.

 

تبسمی بر لب

و نیمه دلی آفتابی

اما

در دوردست های روح

بارانی بی امان می بارد

و هراسی

به اندازه ی ابدیت

فاصله ی این دوگانگی را

رنگ خاکستر می زند.

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 13:26 توسط ماری مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin |

 

امسال دنیا هشتصدمین سالروز تولد مولانا جلال الدین محمد بلخی رومی را جشن گرفته است و به همین مناسبت در کشورهای مختلف و البته بیشتر از همه در ترکیه مراسم مختلفی برگزار شده است. نمی دونم چه میشود از او گفت که تابحال گفته نشده باشد و می دونم که هر چه هم گفته شود کافی نیست.

 من با او و اشعارش از خیلی سال پیش اشنا بودم. اما با خواندن کتاب " پله پله تا ملاقات خدا" نوشته ی دکتر عبدالحسین زرین کوب خیلی بهتر و بیشتر با او آشنا شدم. می توان گفت برام قابل لمس تر شد.

غزلهای مولانا آکنده از شور و حیرت و حال است. ناله های یک روح در زیر تازیانه های سلوک. او اشعارش را از روی شاعری و قافیه سنجی نگفته بلکه این ها نجوای درونی یک روح طوفان زده است. داستان اولین ملاقات وی با شمس تبریزی بسیار شنیدنی ست. و بعد از این گفتگوی کوتاه بود که مولانا پای از مدرسه بیرون نهاد و به وعظ و خطابه پشت پا زد و وقار زاهدانه را کناری نهاد و یکسره چشم در چشم شمس الدین گذاشت و گوش در گوش او.

زاهد بودم ترانه گویم کردی    سر فتنه ی بزم و باده جویم کردی

سجاده نشین با وقاری بودم    بازیچه ی کودکان کویم کردی

غزلهای مولانا از جهاتی در ادبیات ایران و جهان یگانه است. بسیاری از سنتهای مرسوم ادبی در آنها نادیده گرفته شده و صد البته همه ی این نادیده گرفتن ها هم آگاهانه بوده ٫نه از روی ناتوانی. غزلهای او از تنوع وزنی بسیاری برخوردار است. و نوعی طرب و شادی در وزن غزلهای وی احساس میشود.

من طربم ٫طرب منم ٫زهره زند نوای من    عشق میان عاشقان شیوه کند برای من

عشق چو مست و خوش شود٫ بیخود و کش مکش شود   فاش کند چو بیدلان بر همگان هوای من

ناز مرا بجان کشد٫ بر رخ من نشان کشد   چرخ فلک حسد برد٫ زانچه کند بجای من

 در سال ۱۳۸۳ کتابی به چاپ رسید با عنوان " کیمیا خاتون" نوشته ی سعیده قدس.

که در عرض ۳ سال به چاپ هفتم خود رسیده است. این کتاب و داستان به شخصیت کیمیا می پردازد. کیمیا خاتون دختر محمد شاه ایرانی و کراخاتون زیباروی اکدشانی است که پس از مرگ شوهرش به عنوان همسر دوم به عقد و ازدواج مولانا در آمده بود. در این کتاب به بخشی از زندگی واقعی مولانا نگاه میشود و بعد انسانی حیات او که همیشه در سایه ی عظمت ابعاد روحانی و عرفانی و فراانسانی شخصیتش به فراموشی سپرده شده بود ارایه میگردد. به نظر من با دانستن اینکه مولانا هم مثل همه ی انسانها زندگی خانوادگی و همراه با مشکلات خاص خودش را داشته او را در دیدگاه انسان بزرگتر جلوه میدهد. زیرا میبینیم که او هم انسانی بوده با همه ی مشخصات انسانی ما. البته داستان این کتاب داستانیست خیال پردازانه از یک ماجرای واقعی. 

 

چندی پیش در شهر ما هم برنامه ای برگزار شد به مناسبت بزرگداشت مولانا و سالگرد تولدش. با شوق و ذوق بسیار بلیط برنامه را تهیه کردم و در شب برنامه با هیجان غیر قابل وصفی به محل برنامه که سالن بسیار زیبا و بزرگی هم بود رفتم. اما با کمال تاسف و در نهایت تعجب متوجه شدم که از میان صدها شرکت کننده در این برنامه من تنها ایرانی آن مجلس هستم با اینکه در شهر ما تعداد بسیار زیادی از هموطنانمان ( حدود ۶۰۰۰نفر) زندگی میکنند و به وقت دیگر برنامه ها و کنسرتها اکثر آنها را می بینیم.

تمامی شرکت کنندگان برنامه ی بزرگداشت مولانا شاعر و عارف ایرانی را ترکهای ترکیه که برگزار کنندگان اصلی  برنامه هم بودند تشکیل میدادند و سویدیها. خیلی احساس بدی داشتم و واقعا خجالت زده بودم. در دلم از مولانا عذر خواهی کردم .

از مولانا تا قیامت هم میشود حرف زد. اما من به نوشتن یکی از غزلهایش بسنده می کنم.

اگر عالم همه پر خار باشد

دل عاشق همه گلزار باشد

وگر بی کار گردد چرخ گردون

جهان عاشقان پرکار گردد

همه غمگین شوند و جان عاشق

لطیف و خرم و عیار باشد

به عاشق ده تو هر جا شمع مرده ست

که او را صد هزار انوار باشد

وگر تنهاست عاشق نسیت تنها

که با معشوق پنهان یار باشد

شراب عاشقان از سینه جوشد

حریف عشق در اسرار باشد

بصد وعده نباشد عشق خرسند

که مکر دلبران بسیار باشد

وگر بیمار بینی عاشقی را

نه شاهد بر سر بیمار باشد؟

سوار عشق شو وز ره میندیش

که اسب عشق بس رهوار باشد

به یک حمله ترا منزل رساند

اگر چه راه ناهموار باشد

علف خواری نداند جان عاشق

که جان عاشقان خمار باشد

ز شمس الدین تیریزی بیابی

دلی کو مست و بس هشیار باشد

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 14:15 توسط ماری مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin |

دیشب که شدیدا دلم میخواست با خدای خودم راز و نیازی داشته باشم و اشکهام فقط به دنبال بهانه ای برای سرازیر شدن میگشتن به این متن برخوردم و بی نهایت لذت بردم . آقای محمد علی ابطحی حتما معرف حضور تان هستند و همانطور هم که میدانید از وبلاگنویسان باسابقه هستند. ایشون این متن زیبا و بسیار دلنشین را در وبلاگشون نوشته بودند و من هم عینا آنرا اینجا کپی می کنم.

حالا دیگه با خیال راحتتری به گفتگوهای شبانه ام با خدا می پردازم. چون میبینم که اینطور حرف زدن و درددل کردن با خدا کار ناپسندی نیست.

 

گپ و گفت عاشقانه

 

در میان امامان شیعه دعاهای امام سجاد خیلی معروف و عاشقانه است. وقتی با خدا حرف می زند درست مثل این است که یک عاشق با معشوقش حرف می زند. چنان خودمانی و مهربان و با لبخند با خدا حرف میزند که گویا با دوست شخصی اش گپ و گفت دارد. این نوع رابطه همان نیاز جامعه امروز ماست. الان ماه رمضان است. فصل دعا است. دعای ابوحمزه ثمالی امام سجاد که مخصوص ماه رمضان است خیلی دوست داشتنی است. در یک جای دعا با خدا دهن به دهن بامزه ای میکند و میگوید: خدایا اگر گناهانم را به رخم بکشی، من هم عفو و بخششت را به رخت میکشانم. یا اینکه اگر تصمیم بگیری من را به خاطر گناهانم به آتش جهنم بسپاری، عیبی نداره، تا وارد جهنم شدم داد و فریاد میکنم که آی جهنمی ها! من خدا را دوست داشتم و باز هم من را به جهنم آورده! و اضافه میکند که خدایا گیرم ما را بردی جهنم، خب از جهنم رفتن یک بنده ی گناهکارت که وقتی گناه میکرده باز هم اعتقاد به خدائی تو داشته و فقط هوای نفس بر او غلبه کرده بوده، دشمنت خوشحال میشه؛ ولی اگه من را ببخشی پیغمبرت شاد میشه. تو هم حاضر نیستی که دشمنت را خوشحال کنی و پیامبرت را ناراحت. بعد از این بگو مگوی دوستانه، امام سجاد بحث را عوض میکند و می گوید خدایا اگر قرار بود فقط اولیاء و مؤمنان و اهل طاعت و عبادت را مورد عفو قرار بدهی، ما گناهکارها باید به کی پناه ببیریم؟ مگه تو خدای ما گناهکارها نیستی؟ این تعابیر روان و این نوع ارتباط صمیمی با خدا خیلی معرکه است. نیاز ما هم این است که با این خدا که کاملاً معلومه خدای خودمون است گاهی حرف بزنیم. سبک میشویم اساسی. تا ماه رمضان تمام نشده در این شبهای پربرکتش با خدا یک کوچولو هم که شده حرف بزنیم. اگه حرف زدید: التماس دعا.

+ نوشته شده در سه شنبه 10 مهر1386ساعت 0:6 توسط ماری مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin |

.

تراژدی هملت شاهکار اعجاب انگیز ویلیام شکسپیر است. این نمایشنامه بهترین اثر شکسپیر نام گرفته و در میان بزرگترین آثار ادبی دنیا جای دارد. داستانی ست درباره ی پرنس هملت که یک شاهزاده ی دانمارکی ست. این پیس همیشه در نقطه ای از جهان بر روی صحنه است و گفته می شود که انسان تا قبل از زمان مرگش حداقل ۳۰ بار می تواند این پیس را بر روی صحنه ببیند اگر اهل تاتر باشد.

بودن یا نبودن ٫حرف در همین است...

چند بار این جمله ی بسیار معروف هملت را شنیده اید یا خوانده اید؟ میدانم که زیاد.

اما این بار من از شما می خواهم که این بخش از هملت را یکبار دیگر بخوانید٫منتها با دقت کامل و با اندیشه.

بودن یا نبودن٫ حرف در همین است آیا بزرگواری آدمی بیشتر در آن است که زخم فلاخن و تیر بخت ستم پیشه را تاب آورد٫ یا آنکه در برابر دریایی فتنه و آشوب سلاح برگیرد و با ایستادگی خویش بدان همه پایان دهد؟

مردن٫ حفتن٫نه بیش٫ و پنداری که ما با خواب به دردهای قلب و هزاران آسیب طبیعی که نصیب تن آدمی است پایان می دهیم٫ چنین فرجامی سخت خواستنی است. مردن٫ خفتن٫ شاید هم خواب دیدن٫ آه٫ دشواری کار همین جاست. زیرا تصور آن که در این خواب مرگ٫ پس از آنکه از این هیاهوی کشنده فارغ شدیم٫ چه رویاهایی سراغمان توانند آمد می باید ما را در عزم خود سست کند. و همین موجب می شود که عمر مصایب تا بدین حد دراز باشد.

به راستی٫ چه کسی به تازیانه ها و خواری های زمانه و بیداد ستمگران و اهانت مردم خودبین و دلهره ی عشق خوار داشته و دیر جنبی قانون و گستاخی دیوانیان و پاسخ ردی که شایستگان شکیبا از فرومایگان می شنوند تن می داد و حال آنکه می توانست خود را با خنجری برهنه آسوده سازد؟

چه کسی زیر چنین باری می رفت و عرق ریزان از زندگی توان فرسا ناله می کرد. مگر بدان رو که هراس چیزی پس از مرگ٫ این سرزمین ناشناخته که هیچ مسافری دوباره از مرز آن بازنیامده است٫ اراده را سرگشته میدارد و موجب می شود تا بدبختی هایی را که بدان دچاریم تحمل کنیم و به سوی دیگر بلاها که چیزی از چگونگی شان نمی دانیم نگریزیم. پس ادراک است که ما همه را بزدل می گرداند ٫ بدین سان رنگ اصلی عزم از سایه ی نزار اندیشه که بر آن می افتد بیمارگونه می نماید و کارهای خطیر و بزرگ به همین سبب از مسیر خود منحرف می گردد و حتی نام عمل را از دست می دهد.

گاهی اوقات حرفهایی خیلی ساده مثل تلنگری انسان را هوشیار میکنه یا به فکر وامیدارد. در این کتاب چنین جملاتی زیاد است که در عین سادگی٫ عمیق و پر مغزند.

سخنانم رو به آسمان دارند٫ اما اندیشه ام بر زمین می ماند. سخن تا اندیشه با وی همراه نباشد هرگز به آسمان دسترس ندارد.

 پ. ن : اینروزها وقتی مینشینیم پای سفره ی افطار دعا برای شفای بیماران بخصوص بیماران جوان را فراموش نکنیم. این را گفتم چون خبر بیماری یکی از اشنایان را شنیدم و سخت غمگین شدم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 13:5 توسط ماری مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin |