تبليغاتX
ناشکیبا

بطور خیلی اتفاقی و از روی خوش شانسی در وبگردی های روزانه ام به کتاب ارزشمند " سفرنامه ی اون ور آب " نوشته ی دکتر پرویز رجبی استاد سابق تاریخ دانشگاه ملی برخورد کردم و حیفم آمد این لذت را با شما دوستان تقسیم نکنم.

این کتاب که در نسخه ی اینترنتی اش ۱۴۸ صفحه دارد توسط آفای محمد افراسیابی ویراستاری شده که ساکن سوئد هستند و من در اینجا به ایشان خسته نباشید می گویم.

خواندن این کتاب برای کسانی چون من که در غربت زندگی می کنند بسیار جالب توجه است. بخصوص که ما غربت نشینان مخاطبان این کتاب هستیم. به گفته ی ایشان " نیمه ی خود را در میهن جا گذاشته ایم" و همیشه در تنهایی خود به دنبال آن نیمه ی جا مانده هستیم.

دکتر پرویز رجبی عاشق ایران است و آنچه می گوید و می نویسد ناشی از عشق شدید او است به سرزمین ایران.توصیف ایشان از ایران همان توصیفی است که مجنون از لیلی می کند. مگر نه اینکه عاشق از بدی های معشوق فاکتور می گیرد؟

در اینجا بخشهای کوتاهی از صفحات اولیه ی این کتاب را برایتان می نویسم تا اگر شما هم مانند من مشتاق خواندن کتاب بطور کامل بودید و دسترسی به کتاب نداشتید با استفاده از لینکی که در آخر مطلبم می گذارم  آنرا مطالعه نمایید.

 

چه حکایتی است این سرزمین٫ که هزاردستان هر شاخ گلش را فسانه ای است هفتاد من٫ و مثنوی لحظه به لحظه ی حضور به کمالش را رونق هزاردستان. به هر دریش که دق الباب میکنی٫ هزار خفته به حلاوت می پرند بر لب ایوان تا ندهند انفعالت که اینجا ستر عفاف ملکوت است و حریم ایزدان.

هر ذره از خاک این سرزمین امانت دار پرده ای است در دایره ی پرگار٫ و در پس هر پرده ای که پس می زنی٫ قامتی است٫ اگر هم خمیده٫ استوار....

 

اینجا سرزمین تختان جمشید است و تخت سلیمان و دریاچه ی بختگان. و سرزمین شیراوژنان و بیژنان و منیژگان. زرتشت همین سرزمین است که به نبرد خدایان در آسمان پایان داد و اندیشه ی یکتاپرستی را جای انداخت. و کردار نیک و پندار نیک و گفتار نیک را....

 

هنگامی که در ایران بی کرانه ات سفر می کنی٫ اگر از میزبانی آسمان و بی نالود و هزار مسجد و گردنه ی اکبر و حیران و هزارچم و جنگل گلستان و کویر نمک خسته شدی٫ به آسانی می توانی در پای چند درخت قهرمان و مظهر قنات واحه ای که حصارش بیابان است و دروازه اش بیابان٫ در آغوش باز واحه نشینی مهربان٫ هم خستگی خود به در کنی و هم خستگی و تنهایی میزبان از تن اش بتکانی....

 

من به سهم خودم به این سرزمین نگاه بسیار کرده ام. از خواننده ام اجازه می خواهم که یک بار از جایی دور نگاهش کنم.پیشاپیش می دانم که نفس کار پای انتقاد را هم از مردم جادو شده ی این سرزمین جادویی به میان خواهد کشیدو می دانم که بسیاری به خود حق خواهند داد که از انتقادهای بسا تلخ من در گله باشند....

"سفر نامه ی اون ور آب"

+ نوشته شده در دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 14:11 توسط ماری مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin |

عشق  عشق عشق و باز هم عشق.

اینروزها همه جا صحبت از این کلمه ی جادویی ست . روز قلبها روز عشق و روز دوست داشتنها در فرهنگهای مختلف وجود داره و ۱۴ فوریه در این میان بیشتر شناخته شده است. در اصل هیچ فرقی هم نمی کند که ۲۵ بهمن باشد این روز یا ۲۹ بهمن. برای دل عاشق هر روز روز عشق است. و آدم عاشق هر روز باید به عشقش ابراز علاقه کند و هرروز باید شاخه گلی هدیه بدهد و هر روز باید با تمام وجود فریاد بزند که عاشق است.

 

اما من فکر می کنم در این ایام( می گویم ایام و نه روز آن هم به دلیل اختلاف عقیده ی برخی دوستان در باره ی تاریخ این روز در فرهنگهای مختلف) بهتر است که به عشق از منظر دیگری نگاه کنیم. به عشقهایی بیندیشیم که در سینه داریم ولی مشکلات روزمره ی زندگی آنها را از ما دور کرده و ما کمتر به آنها توجه نشان داده ایم و یا به عشقی بیندیشیم که باید در دل هر انسانی باشد و آن هم عشقی نیست جز عشق به همنوع. انسان دوستی. برای مثال این روزها به کودک فقیری که هر روز سر راه بی اعتنا از کنارش رد می شویم و فقط زیر لب می گوییم: طفلک!  فکر کنیم و محبتی بکنیم تا او هم طعم عشق را در این ایام بچشد.  یا بیوه زن مختاجی که با بدبختی و کار طاقت فرسا هزینه ی سرسام آور زندگیش را تامین می کند. به او در این روز شاخه گلی بدهیم و دستهای زحمتکشش را به گرمی بفشاریم.

فقط هم فقر مادی منظورم نیست. در جایی که من زندگی می کنم خوشبختانه فقر مالی دیده نمیشه و کسی نیازی به کمک مالی به آنصورت نداره. اما نیاز به محبت همیشه و در همه جا هست.  برای مثال من در این روز به منزل دوستی میروم که به تازگی از همسرش جدا شده و می دونم که شدیدا نیاز به محبت و گرمای عشق داره.  این روز را با او تقسیم می کنم و سعی می کنم دلش را با همدردی و همدلی شاد کنم. چون می دونم که مشغله ی زندگی نگذاشته آنطور که باید در روزهایی که زندگی برایش سخت بود به او توجه کنم  . مسلما شما هم در میان اطرافیانتون دارید کسانی را که این روزها کمی بیشتر از دیگران نیاز به توجه و عشق دارند. عشق به هر شکلی که باشه زیباست.

ارغنون ما نوازد نغمه ی عشق و جنون

ای که دل داری بیا بشنو نوای ارغنون

عقل اگر جویی ببوی این گل که مجنون می شوی

این گل عشق ست و برگش می دهد بوی جنون

جهانی دل دراین کنج جهانیم  

سراپا روح و پا تا سر روانیم

چه نام است این که بار دوش ما شد

مرید سالکان بی نشانیم

به دورانی که بویی از صفا نیست

به هر اندازه خواهی مهربانیم

اگر نیروی خدمت را نداریم

محبت را که دیگر می توانیم

جلال زندگی در عشق دیدیم

از این بهتر دگر حرفی ندانیم

به جوی عمر ای سنگ هوسها

تو بر جا باش ما آب روانیم

عطا کن حالتی یارب که چون شمع

به بزم دوستان اشکی فشانیم

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 14:12 توسط ماری مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin |

کنار پنجره نشسته بودم و به برفی که با وقار و متانت تمام از آسمان می بارید خیره شده بودم. روبرویم آنطرف میز در آن کافه ی دنج و گرم و دوست داشتنی دوست خوبی نشسته بود که مدت زیادی بود او را ندیده بودم . یعنی درست از زمانی که برای ادامه ی تحصیل در رشته ی وکالت به شهر دیگری نقل مکان کرد. حالا بعد از به پایان رساندن درسها و مشغول به کار شدنش در یک شرکت بزرگ وکالت برای چند روزی مهمان من است. بیشتر برای تجدید خاطره و زنده نگه داشتن رابطه ی نزدیکی که همیشه میانمان بوده.

به آهستگی گفت: خیلی تو فکری.

گفتم: آره. خودت می دونی همیشه توی این فصل مخصوصا با نزدیک شدن به روز والنتاین من حالم همینجوریه. روزی که همه داشتن یک عزیز را در زندگیشان جشن می گیرند و با او شادی می کنند و من درست در چنین روزی عزیز ترینم را از دست دادم. دیگه خیلی ازم دوره و جای خالی اش توی زندگیم برجوری گاهی اذیتم می کنه. خیلی دوره ازم. خیلی...

او میدانست که من درباره ی مادرم حرف میزنم و همه چیز را بخاطر داشت. به پشتی صندلی اش تکیه داد و با نرمی گفت:

۳ سال پپیش من از طرف یک پسر کوچولوی ۸ ساله به کار دعوت شدم و او از من خواست که وکالتش را به عهده بگیرم. او سرطان خون داشت و در بیمارستان بستری بود و می خواست از خدا به دادگاه شکایت کند.

ناگهان بغضی سخت گلویم را فشرد. با دیدن اشک در چشمهایم گفت:

آره خیلی دردناکه. نمی دونی وقتی برام از شکایت اش می گفت چه حالی بودم. من اون سال روزهای زیادی را در کنار بستراون پسر کوچولو گذروندم و ساعات فراموش نشدنی را با او تجربه کردم. خیلی با هم حرف میزدیم و می تونم قسم بخورم که در این میون من بودم که بیشتر می آموختم. از صفا و پاکی و صداقت او.او عاقبت با خدا آشتی کرد. من هم همینطور.

 اما مطلبی که می خواست بگم این بود که  هنوز بعد از گذشت ۳ سال که از مرگ دلخراش او میگذره من گاهی او را میبینم و باهاش حرف می زنم. می دونم که فقط من هستم که وجود او را حس می کنم و میبینم اش و این ذهن من است که او را در مقابلم عیان می کند . مسئله همین است. تا وقتی که من او را در قلب و یاد خودم دارم پس او از من دور نیست و من هنوز او را دارم.

تو هم با عشقی که به مادرت داشتی و داری او را از دست نداده ای و او از تو دور نیست. او در قلب توئه و با تو زنده است.تا زمانی که ما عزیزانمان را در خود زنده نگاه میداریم آنها با ما هستند و از ما دور نمی شوند.

 

رقص زیبای برف از آسمان تا زمین همچنان ادامه داشت و من با وجود اشکهایی که در چشم داشتم به منظره ی بیرون نگاه میکردم و همه چیز را تار میدیدم. به کودک ۸ ساله ای فکر می کردم که با همه ی زلالی و طراوت روحش تحمل دردهای این دنیا را نداشته و می خواسته از آفریننده ی آن شکایت کند.

 

تا تو با منی زمانه با من است

بخت و کام جاودانه با من است

یاد دل نشین ات ای امید جان

هر کجا روم روانه با من است.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 13:40 توسط ماری مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin |