بچه که بودم همیشه خودم را جای این و آن می گذاشتم و دلم می خواست به جای اونها باشم
یادمه خیلی دلم می خواست جای انیشتن باشم ٫ همیشه دلم می خواست یه نفر دیگه باشم
اما الان نه
دلم میخواد فقط خودم باشم
خیلی های دیگه هم اینجوری بودند
مثلا یه نفر رو می شناسم که دلش می خواست جای لئوناردو دی کاپریو باشه البته خیلی هم شبیه بود
یه نفر دیگه رو می شناختم که خیلی دلش می خواست مادونا باشه که البته اصلا هم شباهتی نداشت
ولی داشتم پیش خودم فکر می کردم چرا من هیچوقت دلم نخواست
جای یه تیر چراغ برق باشم مثلا وسط میدان ولی عصر
که از صبح تا شب به رفت و آمد مردم نگاه کنم
یا می تونستم خودمو بذارم جای دل و روده ی یه سوسک که داره از دیوار بالا میره
و یه نفر هم با دمپایی دنبالشه و هر لحظه ممکنه که روی دیوار پخش بشه
میدونم که الان می گویید وااای... بی ادب حالم بد شد
ولی واقعا اون چه حالی داره توی این شرایط؟
یا مثلا هیچ وقت خودمو جای ته کفش نگذاشتم
ته کفشی که هرگز خورشید رو نمی بینه
هیچ کس بهش اهمیت نمیده و همیشه فشار خیلی زیادی روشه
مجبوره از پای صاحبش در برابر کثیفی ها و خطرات محافظت کنه و با این همه فداکاری حتی کسی بهش فکر هم نمی کنه
یا مثلا دکمه ی ماوس
نمی دونم تا حالا شده کسی خودشو جای دکمه ی ماوس بذاره؟
همیشه تو سری خور ٫ولی اگه همین دکمه نبود شاید الان استفاده از کامپیوتر واقعا غیر ممکن بود
ولی واقعا کسی بهش اهمیت میده؟
شده تا حالا کسی خودشو جای کش شلوار بگذاره؟
توی یه جای تنگ و تاریک اسیر باشه و اگه یه وقت زندگیش به پایان برسه و دو تیکه بشه ممکنه آبروی صاحبش را ببره
یا مثلا شده خودتونو جای یه بشقاب بگذارید؟
این همه غذاهای خوشمزه توی شما میزارند و همه از این غذاها لذت می برند جز شما
شما فقط مجبورید که وسیله ای باشید برای لذت دیگران
یا شده تا حالا کسی خودشو جای خودکار بیک بگذاره؟
اگه صاحب شما یه دانش آموز تنبل باشه٫ احتمالا در این حالت احساس بی مصرفی می کنید
تنها فایده تون شاید این باشه که صاحبتون سر جلسه ی امتحان با شما میزنه توی سر خودش شاید بتونه مسئله رو حل کنه
یا مثلا خودتون را جای شیشه های ویترین مغازه ی عروسک فروشی گذاشته اید؟
که هر روز یه عالمه پسر و دختر خوشگل بیان و بهتون زل بزنند
ولی این اصلا براتون مهم نباشه چون شما عاشق شیشه ی مغازه ی کفش فروشی روبرویی شده اید
و خودتون هم میدونید که هیچ وقت بهش نمی رسید
یعنی تقریبا غیر ممکنه به عشقتون برسید
یا اصلا کسی تا حالا خودشو جای شعله ی شمع گذاشته؟
با وجود اینکه به اطرافش نور و گرما می بخشه
ولی زندگیش واقعا به یه فوت بنده
خیلی چیزای دیگه هست که ما هیچ وقت خودمون را جای اونا نگذاشتیم
هیچوقت شده خودتون را جای طناب دار احساس کنید؟
که به گردن بی گناهی گره خورده و ناچاره باعث مرگ او بشه...
شده تا حالا فکر کنی که چی میشد اگه یه گنجشک کوچک بودی؟اصلا دوست داری گنجشک باشی؟
دوست داشتی جای تنهایی من بودی و همیشه با من بودی؟
دلت می خواست یه دونه برف بودی که توی هوا قل می خوره و میافته روی گونه ی یه بچه کوچولو و باعث شادی او میشه؟
فکر کن...بازم فکر کن!
چی میشد اگه تو من بودی و من تو؟ اصلا من کی هستم و تو کی هستی؟
دلت می خواست جای آرزوهای برباد رفته ی من بودی و من همیشه در حسرت نرسیدن به تو می سوختم؟
ولی میدونی...
ما همه یه جورایی توی زندگی واقعیمون داریم نقش همه ی این اشیا اطرافمون را بازی می کنیم و عادت کردیم که نقش بازی کنیم تا اضطراب نداشته باشیم
ولی خودمون بی خبریم
واقعا نقش واقعیه انسان چیه؟ چه جوریه؟؟؟؟و چه جوری باید باشه؟؟؟
چکار کنیم که عمرمون هدر نرفته باشه؟؟؟...
اصلا چرا به فکر عمرمون باشیم؟
مگه نه اینکه عمر ما خودش چه ما بخواهیم و چه نخواهیم تموم میشه؟ خوب پس بذار تموم شه!
اگه قراره روزی نباشیم چه فرقی می کنه که وقتی بودیم چه جوری بودیم و چه جوری گذشت؟
واقعا من کی هستم؟؟؟؟؟