بخشهای کوتاه دیگری از کتاب داگ هامارشولدز را ترجمه کردم که اینجا می گذارم تا دوستان استفاده کنند.
تنها آن دست که خط می کشد می تواند درست بنویسد.
به هر قدمی که بر میداری نگاه نکن٫تنها آنهائی راه راست را پیدا می کنند که به جلوترها چشم دوخته اند.
هرگز بلندی کوه را قبل از اینکه به قله ی آن برسی اندازه مگیر. آن زمان است که خواهی دید چقدر پست بوده است.
اگر هدفت در زندگی با مهربانی درونت تقدس نشده باشد ٫ حتی اگر به پیروزی برسی به شکل دردناکی متوجه ضعفهایت خواهی شد.
البته که تو با شمشیر٫ شمشیر بازی می کنی. اما آیا در گذشته های تنهایت با زهر بازی نمی کردی؟
ما همه یک الهه ی قصاص در درون خود حمل می کنیم که همانا خودخواهی های گذشته هستند٫ پدر بر حق گناهان امروز مان.
مقیاس آنچه که زندگی از تو می خواهد همانا قدرت توست. و شاهکار زندگی تو به احتمال زیاد همانا این است که در برابر شرایط زندگی عقب نشینی نکرده باشی.
شکستهایت را بدون دلسوزی و موفقیتهایت را نیز بدون خود خواهی با خود حمل کن.
ارواح خبیث و پلید همیشه به خانه هایی که خالی هستند بدون دعوت وارد می شوند.در حالیکه تو برای دیگر مهمانهایت در را با مهربانی باز می کنی.
"فقط با شرایط من"
اگر با این روش زندگی می کنی٫ بدان که تو علم روش زندگی کردن را آموخته ای٫ ولی به قیمت تنهائیت.
اینروزها کمتر به وبلاگ گردی می رسم و دوستان اگر کوتاهی میبینند مرا ببخشند. راستش من هر سال در این ایام حال غریبی دارم. پر از عشق به زندگی و طبیعت و مسحور زیباییهای فصل. هر روز ساعتی را با دوچرخه ی نه چندان نو و تازه ام به ماجراجویی می روم. در کنار درختان و جوانه ها و گوسفندها و مرغابی ها و ..... امروز اگر فراموش نکنم با دوربینم به این جشن تنهایی با اطرافم می روم و از مناظر فوق العاده که میبینم عکسهایی میگیرم و در پست بعدی برایتان می گذارم.

روز ۱۷ اردیبهشت سالروز درگذشت یکی از شعرای معاصر و بسیار عزیز است. حسین منزوی. شعری زیبا و عاشقانه از او را انتخاب کردم که اینجا بنویسم.
یادش گرامی و روانش شاد.
من از خزان به بهار از عطش به آب رسیدم
من از سیاه ترین شب به آفتاب رسیدم
هم از فریب رهیدم٫ هم از سراب گذشتم
که از خمار به دریایی از شراب رسیدم
به جانب تو زدم نقبی از درون سیاهی
به جلوه ی تو٫ به خورشید بی نقاب رسیدم
اگر نشیب رها کردم و فراز گزیدم
به یاری تو بدین حسن انتخاب رسیدم
مرا به مهر خود آباد می کنی تو٫ غمی نیست
به آستانت اگر خسته و خراب رسیدم
شبی که با تو هماغوش از انجماد گذشتم
به تب٫ به تاب٫ به آتش٫ به التهاب رسیدم
چگونه است و کجا؟ دیگر از بهشت نپرسم
که در تو ٫ در تو٫ به زیباترین جواب رسیدم
کتاب عمر ورق خورد بار دیگر و در تو
به عاشقانه ترین فصل این کتاب رسیدم
چرا به ناب ترین شعر خود سپاس نگویم
تو را که در تو به معنای عشق ناب رسیدم

حدس بزنید چه خبر بوده؟
متولد۱۹۰۵ میلادی در سوئد. وی در یک سانحه ی مشکوک هوایی در سال ۱۹۶۱ جان سپرد. از مشاغلی که وی داشته می توان به اینها اشاره کرد: مدیر کل بانک مرکزی سوئد - معاون وزیر امور خارجه و دبیر کل سازمان ملل متحد.
این را هم اضافه کنم که وی در همان سال وفاتش برنده ی جایزه ی صلح نوبل هم شد.

کتابی که از او به دست من رسید حاوی یادداشتهای کوتاه و بلندی ست که او به صورت روزانه در دفتر خود یادداشت می کرده است و پس از فوتش وقتی به آپارتمان محل زندگیش در نیویورک می روند آنرا کنار تختش به همراه یک نامه بدون تاریخ برای Leif Belfrage (لیف بلفراگه) معاون وقت وزیر امور خارجه ی سوئد پیدا می کنند. در نامه خطاب به leif آمده بود که : اگر به خاطر داشته باشی روزی برایت تعریف کردم که در حال نوشتن دفتر خاطراتی هستم که تو یکروزی باید آنرا نگه داری کنی. این همان دفتر است.زمانی که نوشتن در این دفتر را آغاز کردم فکر نمی کردم که روزی کسی آنرا بخواند اما با اتفاقاتی که اخیرا افتاده و با توجه به موقعیت من بهتر است که این یادداشتها چاپ شوند تا مردم مرا بهتر بشناسند. تو اگر اینها را قابل انتشار میدانی این کار را برایم انجام بده. اینها مطالبی ست در درابطه با من و خودم و خدایم.
با خواندن این کتاب به فکر افتادم که آنرا به فارسی ترجمه کنم تا هموطنانم هم بتوانند از این کتاب بهره ببرند . این ایده را تا حدی هم عملی کردم اما به دلیل گرفتاریهای زندگی هنوز به انجام نرسیده. البته باید اینراهم اعتراف کنم که مطالب این کتاب به زبان قدیمی سوئدی ( یعنی با استفاده از کلمات دشوار و تا حد زیادی هم ترچمه نشده به فارسی ) نوشته شده و من برای ترجمه ی صحیح بعضی از کلمات این کتاب مشکلاتی داشتم.
در اینجا بخشهای کوتاهی از این کتاب را براتون می گذارم. و سعی می کنم هر چند وقت یکبار اینکار را ادامه دهم.
"اولین و آخرین حقیقتی که در زندگی بدان دست می بابی این است که : آنچه را که به زندگیت معنا و ارزش می دهد می توانی به دست بیاوری یا از دست بدهی اما هرگز نمی توانی مالک آن شوی. "
"هرگز ارتفاع کوه را تا قبل از صعود کامل اندازه مگیر آنوقت است که میبینی چقدر پایین بوده ای."
" تو که بالای سر ما هستی
تو که یکی از ما هستی
تو که هستی
در ما
باشد که همه تو را ببینند٫ حتی در من
باشد که من بتوانم راهی بسازم به سوی تو
باشد که من بتوانم سپاست گویم برای همه چیزهایی که نصیبم کردی
باشد که هرگز نیاز دیگران را فراموش نکنم
مرا در عشق خود حفظ کن
چنانکه همه چیز در من باقی بماند
باشد که همه ی این هیاهو ها به تو بازگردد
و من هرگز اسیر دلسردی و ناامیدی نشوم
چراکه من زیر دست تو هستم
و همه ی قدرتها و خوبیها در توست.
به من
یک حس پاک عطا کن تا بتوانم تو را ببینم
یک حس تواضع عطا کن تا بتوانم تو را بشنوم
یک حس عاشقانه عطا کن تا بتوانم به تو خدمت کنم
ایمانی به من عطا کن تا در تو باقی بمانم."