سفر در زمان برای من خیلی دور از باور است. هر چند امروزه گفته میشود که دست یابی به این پدیده زیاد هم دور از ذهن نیست و دانشمندان به پیشرفتهایی نیز در این زمینه نائل آمده اند. حال اگر امکان پذیر بود چگونه میشد؟ فرض کنیم این آرزوی بشر ناگهان به واقعیت در آمده و هر انسانی می تواند یکبار از آن استفاده کند. همین فرضیه کافی ست تا ساعتها ما رو به رویاها ببره و به گذشته و آینده بیندیشیم.
اصلا به کدام زمان می خواهیم برویم؟ گذشته؟ یا آینده ی پر رمز و راز؟
البته می دانید که در این سفرها ما به هیچ عنوان قدرت تغییر جریانات و اتفاقات را نداریم و فقط می توانیم شاهد آنچه که روی داده یا خواهد داد باشیم. مثل دیدن فیلمی بر روی پرده ی سینما.
دوست دارید به آتلیه ی میکل آنژ سری بزنید و از نزدیک شاهد هنر نمایی دستان هنرمندش باشید؟ یا در گوشه ای از سالن یکی از کنسرتهای موزارت بنشینید و شکوه موسیقی را لمس کنید؟ یا ...
شاید هم سفری به آینده و دیدن آنچه که هنوز اتفاق نیفتاده هیجان انگیز تر باشد؟ اما اگر اینگونه باشد زندگی بی معنا میشود . همه ی زیبایی زندگی به بی اطلاعی مان از روزهایی ست که در پیش رو داریم. همه ی امیدمان در همین خلاصه می شود که همواره فکر می کنیم که آینده برایمان چیزی در چنته دارد که بهبود دهنده ی همه ی مشکلاتمان خواهد بود. آیا این سفر ناامیدمان نخواهد کرد؟
اما شاید سفری به پشت سر و مثلا ملاقات عزیزی که از دست داده ایم بد نباشد. یا ....
راستی اگر این سفر امکان پذیر باشد پس باید از آیندگان افرادی هم اکنون میان ما حضور داشته باشند.
عجب سفریست این سفر محال. می گویم محال چون هر چه بیشتر به آن فکر میکنم ناممکن بودنش را بیشتر درک می کنم.
جالب اینجاست که این افکار زمانی در مغز خسته ی آدم شکل میگیرند که بیشتر از هر زمانی درگیر مشکلات و مسائل زندگی روزمره هستی. احتمالا این افکار و گم شدن در محالات کاربردی چون زنگ تفریح برای روح ما را دارند. خستگی روزمرگی را اندکی فراموش کنیم و خودمان را بسپریم به دنیای خیالات.
خوشبختانه ذهن ما این قدرت را دارد که ما را به سفر زمان ببرد. بدون هیچ وسیله و ابزاری.
شعری از سهراب سپهری
درتاریکی بی آغاز و پایان
دری در روشنی انتظارم رویید
خودم رادر پس در تنها نهادم
و به درون نهادم
اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد
سایه ای در من فرود آمد
و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد
پس من کجا بودم ؟
شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسان داشت
و من انعکاسی بودم
که بیخودانه همه خلوت ها را به هم می زد
و در پایان همه رویاها درسایه بهتی فرو می رفت
من در پس در تنها مانده بودم
همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام
گویی وجودم در پای این در جا مانده بود
در گنگی آن ریشه داشت
ایا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود ؟
در اتاق بی روزن انعکاسی سرگردان بود
و من درتاریکی خوابم برده بود
در ته خوابم خودم را پیدا کردم
و این هوشیاری خلوت خوابم را آلود
ایا این هوشیاری خطای تازه من بود ؟
در تاریکی بی آغاز و پایان
فکری در پس در تنها مانده بود
پس من کجا بودم ؟
حس کردم جایی به بیداری می رسم
همه وجودم رادر روشنی این بیداری تماشا کردم
ایامن سایه گمشده خطایی نبودم ؟
دراتاق بی روزن
انعکاسی نوسان داشت
پس من کجا بودم ؟
درتاریکی بی آغاز و پایان
بهتی در پس در تنها مانده بود