کنار پنجره نشسته بودم و به برفی که با وقار و متانت تمام از آسمان می بارید خیره شده بودم. روبرویم آنطرف میز در آن کافه ی دنج و گرم و دوست داشتنی دوست خوبی نشسته بود که مدت زیادی بود او را ندیده بودم . یعنی درست از زمانی که برای ادامه ی تحصیل در رشته ی وکالت به شهر دیگری نقل مکان کرد. حالا بعد از به پایان رساندن درسها و مشغول به کار شدنش در یک شرکت بزرگ وکالت برای چند روزی مهمان من است. بیشتر برای تجدید خاطره و زنده نگه داشتن رابطه ی نزدیکی که همیشه میانمان بوده.
به آهستگی گفت: خیلی تو فکری.
گفتم: آره. خودت می دونی همیشه توی این فصل مخصوصا با نزدیک شدن به روز والنتاین من حالم همینجوریه. روزی که همه داشتن یک عزیز را در زندگیشان جشن می گیرند و با او شادی می کنند و من درست در چنین روزی عزیز ترینم را از دست دادم. دیگه خیلی ازم دوره و جای خالی اش توی زندگیم برجوری گاهی اذیتم می کنه. خیلی دوره ازم. خیلی...
او میدانست که من درباره ی مادرم حرف میزنم و همه چیز را بخاطر داشت. به پشتی صندلی اش تکیه داد و با نرمی گفت:
۳ سال پپیش من از طرف یک پسر کوچولوی ۸ ساله به کار دعوت شدم و او از من خواست که وکالتش را به عهده بگیرم. او سرطان خون داشت و در بیمارستان بستری بود و می خواست از خدا به دادگاه شکایت کند.
ناگهان بغضی سخت گلویم را فشرد. با دیدن اشک در چشمهایم گفت:
آره خیلی دردناکه. نمی دونی وقتی برام از شکایت اش می گفت چه حالی بودم. من اون سال روزهای زیادی را در کنار بستراون پسر کوچولو گذروندم و ساعات فراموش نشدنی را با او تجربه کردم. خیلی با هم حرف میزدیم و می تونم قسم بخورم که در این میون من بودم که بیشتر می آموختم. از صفا و پاکی و صداقت او.او عاقبت با خدا آشتی کرد. من هم همینطور.
اما مطلبی که می خواست بگم این بود که هنوز بعد از گذشت ۳ سال که از مرگ دلخراش او میگذره من گاهی او را میبینم و باهاش حرف می زنم. می دونم که فقط من هستم که وجود او را حس می کنم و میبینم اش و این ذهن من است که او را در مقابلم عیان می کند . مسئله همین است. تا وقتی که من او را در قلب و یاد خودم دارم پس او از من دور نیست و من هنوز او را دارم.
تو هم با عشقی که به مادرت داشتی و داری او را از دست نداده ای و او از تو دور نیست. او در قلب توئه و با تو زنده است.تا زمانی که ما عزیزانمان را در خود زنده نگاه میداریم آنها با ما هستند و از ما دور نمی شوند.
رقص زیبای برف از آسمان تا زمین همچنان ادامه داشت و من با وجود اشکهایی که در چشم داشتم به منظره ی بیرون نگاه میکردم و همه چیز را تار میدیدم. به کودک ۸ ساله ای فکر می کردم که با همه ی زلالی و طراوت روحش تحمل دردهای این دنیا را نداشته و می خواسته از آفریننده ی آن شکایت کند.
تا تو با منی زمانه با من است
بخت و کام جاودانه با من است
یاد دل نشین ات ای امید جان
هر کجا روم روانه با من است.