تبليغاتX
ناشکیبا - آشنایی با یک بزرگ
چند سال پیش استاد ادبیات سوئدی ام کتابی به من داد که با عث شد با شخصیت بزرگی اشنا بشوم. و او کسی نیست جز Dag Hammarskjöld (داگ هامارشولد) دبیر کل سازمان ملل در سالهای میانی ۱۹۵۳ تا ۱۹۶۱ یعنی آخرین روز زندگی وی. او یک متفکر و انسان دوست و ازاد اندیش است.

متولد۱۹۰۵ میلادی در سوئد. وی در یک سانحه ی مشکوک هوایی در سال ۱۹۶۱ جان سپرد. از مشاغلی که وی داشته می توان به اینها اشاره کرد: مدیر کل بانک مرکزی سوئد - معاون وزیر امور خارجه و دبیر کل سازمان ملل متحد.

این را هم اضافه کنم که وی در همان سال وفاتش برنده ی جایزه ی صلح نوبل هم شد.

کتابی که از او به دست من رسید حاوی یادداشتهای کوتاه و بلندی ست که او به صورت روزانه در دفتر خود یادداشت می کرده است و پس از فوتش وقتی به آپارتمان محل زندگیش در نیویورک می روند آنرا کنار تختش به همراه یک نامه بدون تاریخ برای Leif Belfrage  (لیف بلفراگه) معاون وقت وزیر امور خارجه ی سوئد پیدا می کنند. در نامه خطاب به leif آمده بود که : اگر به خاطر داشته باشی روزی برایت تعریف کردم که در حال نوشتن دفتر خاطراتی هستم که تو یکروزی باید آنرا  نگه داری کنی. این همان دفتر است.زمانی که نوشتن در این دفتر را آغاز کردم فکر نمی کردم که روزی کسی آنرا بخواند اما با اتفاقاتی که اخیرا افتاده و با توجه به موقعیت من بهتر است که این یادداشتها چاپ شوند تا مردم مرا بهتر بشناسند. تو اگر اینها را قابل انتشار میدانی این کار را برایم انجام بده. اینها مطالبی ست در درابطه با من و خودم و خدایم.

با خواندن این کتاب به فکر افتادم که آنرا به فارسی ترجمه کنم تا هموطنانم هم بتوانند از این کتاب بهره ببرند . این ایده را تا حدی هم عملی کردم اما به دلیل گرفتاریهای زندگی هنوز به انجام نرسیده. البته باید اینراهم اعتراف کنم که مطالب این کتاب به زبان قدیمی سوئدی ( یعنی با استفاده از کلمات دشوار و تا حد زیادی هم ترچمه نشده به فارسی ) نوشته شده و من برای ترجمه ی صحیح بعضی از  کلمات این کتاب مشکلاتی داشتم.

در اینجا بخشهای کوتاهی از این کتاب را براتون می گذارم. و سعی می کنم هر چند وقت یکبار اینکار را ادامه دهم.

"اولین و آخرین حقیقتی که در زندگی بدان دست می بابی این است که : آنچه را که به زندگیت معنا و ارزش می دهد می توانی به دست بیاوری یا از دست بدهی اما هرگز نمی توانی مالک آن شوی. "

"هرگز ارتفاع کوه را تا قبل از صعود کامل اندازه مگیر آنوقت است که میبینی چقدر پایین بوده ای."

" تو که بالای سر ما هستی

تو که یکی از ما هستی

تو که هستی

در ما

باشد که همه تو را ببینند٫ حتی در من

باشد که من بتوانم راهی بسازم به سوی تو

باشد که من بتوانم سپاست گویم برای همه چیزهایی که نصیبم کردی

باشد که هرگز نیاز دیگران را فراموش نکنم

مرا در عشق خود حفظ کن

چنانکه همه چیز در من باقی بماند

باشد که همه ی این هیاهو ها به تو بازگردد

و من هرگز اسیر دلسردی و ناامیدی نشوم

چراکه من زیر دست تو هستم

و  همه ی قدرتها و خوبیها در توست.

به من

یک حس پاک عطا کن تا بتوانم تو را ببینم

یک حس تواضع عطا کن تا بتوانم تو را بشنوم

یک حس عاشقانه عطا کن تا بتوانم به تو خدمت کنم

ایمانی به من عطا کن تا در تو باقی بمانم."

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 13:12 توسط ماری مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin |