تبليغاتX
ناشکیبا - یادی از شاعر
کلی مطلب نوشتم و با یک کلیک اشتباه همه پاک شد. این دومین باری هست که من این اشتباه را در وبلاگم انجام میدم. خیلی اعصاب خورد کنه. سختی کار من در این هست که من معمولا مطالبم را مستقیم همینجا می نویسم و یادداشتی ازشون ندارم تا در صورت وقوع چنین اشتباهاتی مجددا آنها را بنویسم.

روز ۱۷ اردیبهشت سالروز درگذشت یکی از شعرای معاصر و بسیار عزیز است. حسین منزوی. شعری زیبا و عاشقانه از او  را انتخاب کردم که اینجا بنویسم.

یادش گرامی و روانش شاد.

من از خزان به بهار از عطش به آب رسیدم

من از سیاه ترین شب به آفتاب رسیدم

هم از فریب رهیدم٫ هم از سراب گذشتم

که از خمار به دریایی از شراب رسیدم

به جانب تو زدم نقبی از درون سیاهی

به جلوه ی تو٫ به خورشید بی نقاب رسیدم

اگر نشیب رها کردم و فراز گزیدم

به یاری تو بدین حسن انتخاب رسیدم

مرا به مهر خود آباد می کنی تو٫ غمی نیست

به آستانت اگر خسته و خراب رسیدم

شبی که با تو هماغوش از انجماد گذشتم

به تب٫ به تاب٫ به آتش٫ به التهاب رسیدم

چگونه است و کجا؟ دیگر از بهشت نپرسم

که در تو ٫ در تو٫ به زیباترین جواب رسیدم

کتاب عمر ورق خورد بار دیگر و در تو

به عاشقانه ترین فصل این کتاب رسیدم

چرا به ناب ترین شعر خود سپاس نگویم

تو را که در تو به معنای عشق ناب رسیدم

حدس بزنید چه خبر بوده؟

+ نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 12:47 توسط ماری مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin |