بخشهای کوتاه دیگری از کتاب داگ هامارشولدز را ترجمه کردم که اینجا می گذارم تا دوستان استفاده کنند.
تنها آن دست که خط می کشد می تواند درست بنویسد.
به هر قدمی که بر میداری نگاه نکن٫تنها آنهائی راه راست را پیدا می کنند که به جلوترها چشم دوخته اند.
هرگز بلندی کوه را قبل از اینکه به قله ی آن برسی اندازه مگیر. آن زمان است که خواهی دید چقدر پست بوده است.
اگر هدفت در زندگی با مهربانی درونت تقدس نشده باشد ٫ حتی اگر به پیروزی برسی به شکل دردناکی متوجه ضعفهایت خواهی شد.
البته که تو با شمشیر٫ شمشیر بازی می کنی. اما آیا در گذشته های تنهایت با زهر بازی نمی کردی؟
ما همه یک الهه ی قصاص در درون خود حمل می کنیم که همانا خودخواهی های گذشته هستند٫ پدر بر حق گناهان امروز مان.
مقیاس آنچه که زندگی از تو می خواهد همانا قدرت توست. و شاهکار زندگی تو به احتمال زیاد همانا این است که در برابر شرایط زندگی عقب نشینی نکرده باشی.
شکستهایت را بدون دلسوزی و موفقیتهایت را نیز بدون خود خواهی با خود حمل کن.
ارواح خبیث و پلید همیشه به خانه هایی که خالی هستند بدون دعوت وارد می شوند.در حالیکه تو برای دیگر مهمانهایت در را با مهربانی باز می کنی.
"فقط با شرایط من"
اگر با این روش زندگی می کنی٫ بدان که تو علم روش زندگی کردن را آموخته ای٫ ولی به قیمت تنهائیت.
اینروزها کمتر به وبلاگ گردی می رسم و دوستان اگر کوتاهی میبینند مرا ببخشند. راستش من هر سال در این ایام حال غریبی دارم. پر از عشق به زندگی و طبیعت و مسحور زیباییهای فصل. هر روز ساعتی را با دوچرخه ی نه چندان نو و تازه ام به ماجراجویی می روم. در کنار درختان و جوانه ها و گوسفندها و مرغابی ها و ..... امروز اگر فراموش نکنم با دوربینم به این جشن تنهایی با اطرافم می روم و از مناظر فوق العاده که میبینم عکسهایی میگیرم و در پست بعدی برایتان می گذارم.
