<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ناشکیبا</title>
<link>http://mariblog.blogfa.com/</link>
<description>اندیشه ها و دیده های من در این گوشه ی دنیا</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 08 Jul 2008 11:43:33 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>کارت عروسی</title>
<link>http://mariblog.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.portraitsofhawaii.com/pics_06/wedding2bg.jpg&quot;&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;همیشه بر این عقیده بودم که آمیزش فرهنگ های مختلف سبب پیشرفت یک جامعه خواهد بود و جوامع پیشرفته ی امروزی نمونه ی بارزی از این تصور هستند. حتی در معاشرتهای خصوصی زندگیمان می توانیم با اشنایی با فرهنگ ملل مختلف درسهای زیادی در زندگی بگیریم و باعث رشد فکریمان بشود. در جامعه ای که من زندگی می کنم این مسئله به وضوح احساس میشه . در این میان نسل دوم مهاجرین ناخواسته مخلوطی از فرهنگهای مختلف خواهند بود. البته همیشه نقش خانواده و ریشه ی اصلی خانواده پر رنگتر می باشد. اما از همان ابتدای زندگی این افراد  در محاصره ی ضد و نقیض های زیادی خواهند بود. چون گاهی این برخورد فرهنگی بسیار شدید است. و متاسفانه ما تاثیرات منفی آنرا هم در بعضی افراد میبینیم. در اینجا همه ی ملیتها سعی در حفظ ریشه های خود دارند و با تاسیس انچمنهای مختلف و جمع آوری هموطنان خود به دور هم در این رابطه تلاش خود را می کنند. ایرانیان هم از این مسئله مستثنی نیستند و ما در اینجا انچمنهای ایرانی زیادی داریم. که البته بحث در باره ی این انجمنها خود بحثی مفصل است.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; بیشتر صحبت من امروز در رابطه با جوانان بزرگ شده در اینجا و رفتارهای آنهاست. چند وقت پیش کارت عروسی بدستم رسید که شاید در نوع خودش (از نظر من) بی نظیر باشه. یا دست کم در فرهنگ ایرانی. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;عروس خانم این جشن که قراره در روز ۲۳ ماه اگوست برگزار بشه یک دختر خانم ۲۵ ساله ی ایرانی ست که از ۴ سالگی اینجا بوده. آقا داماد هم جوان ۲۶ ساله ی برازنده ای ست از مادری اهل اوروگوئه و پدری سوئدی . هر دوی این دونفر بچه های طلاق هستند و همیشه در نوبت های مشخص فقط با یکی از والدین خود بوده اند. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;همانطور که حتما متوجه شدید من با عروس خانم نسبت دارم. این را هم اضافه کنم که از نظر مالی در شرایط بسیار خوبی هستند و برای مثال سفر ماه عسل ۱ ماه در نیویورک و میامی و لاس وگاس رزور شده.هتل هیلتون.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;وقتی کارت به دستم رسید و با یک دنیا شوق و ذوق آنرا باز کردم  ٫ اول از دیدن عکس عاشقانه ی آنها که روی کارت نقش بسته بود خیلی لذت بردم و از ابتکارشون خوشم اومد. اما بعد از خوندن متن داخل آن میشه گفت وا رفتم و همه ی هیجانم از بین رفت. ترجمه شده ی متن را براتون می نویسم. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;خوش آمدید به جشن عروسی ما&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;ما در پارک ... در تاریخ .... عقد می کنیم. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;بعد از آن شما را دعوت می کنیم به جشن ساعت ۱۸ در رستوران... برای شام بوفه. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;بعد از شام نوشیدنی و مشروب برای خرید در بار موجود است&lt;/FONT&gt;. !!!!!!!!!(اولین شوک من)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;از شمایی که می خواهید سخنرانی کنید&lt;/FONT&gt;(همان تبریک و آرزوی خوشبختی)&lt;FONT color=#990000&gt;خواهشمندیم که تقاضای خودتان را برای میزبانان ما خانم ... و آقای ... بفرستید.&lt;/FONT&gt; (شوک دوم)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;وجود شما در جشن برای ما مثل هدیه است٫ امابرای اطلاع شمایی که میخواهید کادویی به ما بدهید٫ ما پول نقد را ترجیح می دهیم.&lt;/FONT&gt;(شوک سوم)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;در صورت نیامدن تا تاریخ ... مارا مطلع کنید. و در آخر هم شماره تلفن و میل آدرس میزبانان.و همینطور میل آدرس مشترک عروس و داماد&lt;/FONT&gt; . تمام&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;من به فرم دیگری از کارتهای دعوت عروسی عادت دارم. به آنها که بامژده ی   پیوند عاشقانه ی دو نفر &lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;آغاز میشه و&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;حضور میهمانان را شاهدی بر این میثاق زیبا و به یادماندنی می دانند و باعث شادی و گرمی محفل شان. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;خیلی دلم می خواد نظر دیگران را هم بدانم. آیا من خیلی فناتیکم؟؟؟&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.centralpark.com/pages/activities/wedding.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Jul 2008 11:43:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mariblog&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>mariblog</dc:creator>
<guid>http://mariblog.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مداد</title>
<link>http://mariblog.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>&lt;IMG src=&quot;http://www.youngwriterssociety.com/ywsblog/wp-content/uploads/2007/09/writing1.jpg&quot;&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#990000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;باز هم مدت طولانی بطور ناخواسته غیبت داشتم . دلیلش هم باور کنید قانع کننده بود. اما چون دوست ندارم وبلاگم جای آه و ناله بشه ٫ نمی نویسم. اما در طی این مدت که به اجبار با خودم بسیار خلوت داشتم و تنها تفریحم اندیشیدن بود٫ به خیلی چیزها فکر کردم. شاید روزی که حوصله ی بیشتری برای نوشتن داشته باشم گوشه هایی از آنها را بنویسم. خیلی هم سعی داشتم با خدا حرف بزنم تا هم عبادتی کرده باشم و هم از دلتنگی بیرون بیام. اما تمرکز کردن برام مشکل بود و افکارم سخت پراکنده و آشفته بود. اما به هر حال بیشتر از همه با خودش حرف زدم. &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; color=#990000 size=3&gt;چندی پیش مطلب بسیار زیبایی به دستم رسید که حیفم اومد اینجا نگذارمش. خوندنش می تونه اثرگذار باشه.منکه خیلی خوشم اومد.  &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; color=#336600 size=3&gt;&quot;می خواهم یک مداد باشم&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پدربزرگ درباره ی چه می نویسید؟&lt;BR&gt;درباره تو پسرم، اما مهمتر از آن چه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. &lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial Narrow&quot;&gt;می خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی.&lt;BR&gt;پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید:&lt;BR&gt;اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام ! &lt;BR&gt;پدر بزرگ گفت: بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی، &lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial Narrow&quot;&gt;در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial Narrow&quot;&gt;صفت اول: &lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial Narrow&quot;&gt;می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که &lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial Narrow&quot;&gt;دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. &lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial Narrow&quot;&gt;اسم این دست خداست، &lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial Narrow&quot;&gt;او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial Narrow&quot;&gt;صفت دوم: &lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial Narrow&quot;&gt;باید گاهی از آن چه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial Narrow&quot;&gt;این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیز تر می شود &lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial Narrow&quot;&gt;و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر، &lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial Narrow&quot;&gt;پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، &lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial Narrow&quot;&gt;چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial Narrow&quot;&gt;صفت سوم: &lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial Narrow&quot;&gt;مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. &lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial Narrow&quot;&gt;بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، &lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial Narrow&quot;&gt;در واقع برای این که خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial Narrow&quot;&gt;صفت چهارم: &lt;BR&gt;چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، &lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial Narrow&quot;&gt;زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. &lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial Narrow&quot;&gt;پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است. &lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial Narrow&quot;&gt;و سرانجام &lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial Narrow&quot;&gt;پنجمین صفت مداد: &lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial Narrow&quot;&gt;همیشه اثری از خود به جا می گذارد. &lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial Narrow&quot;&gt;پس بدان از هر کارت در زندگی ردی به جا می گذاری.&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial Narrow&quot;&gt;سعی کن حرکات تو هشیارانه باشد. &lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial Narrow&quot;&gt;بدان که چه می کنی.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Jun 2008 11:15:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mariblog&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>mariblog</dc:creator>
<guid>http://mariblog.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>محیط زیست</title>
<link>http://mariblog.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://s3.tinypic.com/34gpkyr.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&lt;STRONG&gt;مجمع عمومی سازمان ملل متحد در سال ۱۹۷۲ روز ۵ ژوئن  (مطابق با ۱۶ خردادماه) را بنام روز جهانی محیط زیست نامگذاری نمود و هر ساله در این روز در کشورهای مختلف جهان در رابطه با محیط زیست و بهتر ساختن آن و جلوگیری از تخریب آن مراسمی برگزار میشود. بدین مناسبت دوستان در وبلاگستان ایرانی هم مصمیم به مشارکت در یک کار جمعی شده اندو آن هم چیزی نیست جز نوشتن از محیط زیست در وبلاگها در این هفته. و به قولی سبز کردن فضای وبلاگها. برای آگاهی بیشتر شما را به این &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://greenday.ir/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&lt;STRONG&gt;سایت&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&lt;STRONG&gt; هدایت می کنم. &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&lt;STRONG&gt;با اینکه سالهای زیادی ست که در ایران نیستم اما اطلاع دارم که وضعیت محیط زیست و توجه به آن درایران در حد بسیار پایینی قرار دارد بنابر این کارهایی از این دست و اطلاع رسانی در این زمینه می تواند کمک بزرگی باشد. یک هفته هم در سال توجه بیشتر به محیط زیست و مسائل پیرامونش می تواند آغاز خوبی باشد برای ادای احترام به طبیعت و زمین و دنیایی که در آن زندگی می کنیم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Jun 2008 09:15:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mariblog&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>mariblog</dc:creator>
<guid>http://mariblog.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عکس</title>
<link>http://mariblog.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i29.tinypic.com/6octfs.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;چند تا عکس که جدیدا گرفتم. هر سال در ماه می زمینهای اطراف شهر بخاطر کاشت این گیاه روغنی بسیار زیبا می شود. متاسفانه اسم فارسی این گیاه را نمی دونم. اما این گلهای زرد رنگ در مقیاسی به این زیادی درست مثل دریایی زرد رنگ است. انگار در نور خورشید گم شده باشی.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i30.tinypic.com/2ufyb7a.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i28.tinypic.com/zx5kbk.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i29.tinypic.com/znr2mr.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;در یک گردش یک روزه در کپنهاگ هم این عکسها رو از مرکز شهر گرفتم. دسته های مختلف موزیک.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i29.tinypic.com/2cy5x5w.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i28.tinypic.com/qz3h2w.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i30.tinypic.com/2q1cc5f.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;و این هم ویترین یک بوتیک کفش فروشی در شهر کپنهاگ که خیلی برام جالب بود.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i25.tinypic.com/20kvrq0.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;هنوز یادم نرفته که قراره از مسیر دوجرخه سواریم هم چند تا عکس بگیرم و اینجا بگذارم. اما متاسفانه به دلیل مریض شدنم چند روزیه که نتونستم برم دوچرخه سواری .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 May 2008 10:20:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mariblog&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>mariblog</dc:creator>
<guid>http://mariblog.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سخنی کوتاه</title>
<link>http://mariblog.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>&lt;SUB&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 300px; HEIGHT: 400px&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.kristen.be/start.jpg&quot;&gt;&lt;/SUB&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;بخشهای کوتاه دیگری از کتاب داگ هامارشولدز را ترجمه کردم که اینجا می گذارم تا دوستان استفاده کنند. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;تنها آن دست که خط می کشد می تواند درست بنویسد.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;STRONG&gt;به هر قدمی که بر میداری نگاه نکن٫تنها آنهائی راه راست را پیدا می کنند که به جلوترها چشم دوخته اند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;هرگز بلندی کوه را قبل از اینکه به قله ی آن برسی اندازه مگیر. آن زمان است که خواهی دید چقدر پست بوده است.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;اگر هدفت در زندگی با مهربانی درونت تقدس نشده باشد ٫ حتی اگر به پیروزی برسی به شکل دردناکی متوجه ضعفهایت خواهی شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;البته که تو با شمشیر٫ شمشیر بازی می کنی. اما آیا در گذشته های تنهایت با زهر بازی نمی کردی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;ما همه یک الهه ی قصاص در درون خود حمل می کنیم که همانا خودخواهی های گذشته هستند٫ پدر بر حق گناهان امروز مان.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;مقیاس آنچه که زندگی از تو می خواهد همانا قدرت توست. و شاهکار زندگی تو به احتمال زیاد همانا این است که در برابر شرایط زندگی عقب نشینی نکرده باشی.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;شکستهایت را بدون دلسوزی و موفقیتهایت را نیز بدون خود خواهی با خود حمل کن. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;ارواح خبیث و پلید همیشه به خانه هایی که خالی هستند بدون دعوت وارد می شوند.در حالیکه تو برای دیگر مهمانهایت در را با مهربانی باز می کنی.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&quot;فقط با شرایط من&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;اگر با این روش زندگی می کنی٫ بدان که تو علم روش زندگی کردن را آموخته ای٫ ولی به قیمت تنهائیت.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اینروزها کمتر به وبلاگ گردی می رسم و دوستان اگر کوتاهی میبینند مرا ببخشند. راستش من هر سال در این ایام حال غریبی دارم. پر از عشق به زندگی و طبیعت و مسحور زیباییهای فصل. هر روز ساعتی را با دوچرخه ی نه چندان نو و تازه ام به ماجراجویی می روم. در کنار درختان و جوانه ها و گوسفندها و مرغابی ها و ..... امروز اگر فراموش نکنم با دوربینم به این جشن تنهایی با اطرافم می روم و از مناظر فوق العاده که میبینم عکسهایی میگیرم و در پست بعدی برایتان می گذارم. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG src=&quot;http://artfiles.art.com/images/-/Jo-Parry/Bicycle-Lady-II-Print-C10108688.jpeg&quot;&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SUB&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SUB&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 May 2008 07:48:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mariblog&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>mariblog</dc:creator>
<guid>http://mariblog.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یادی از شاعر </title>
<link>http://mariblog.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>کلی مطلب نوشتم و با یک کلیک اشتباه همه پاک شد. این دومین باری هست که من این اشتباه را در وبلاگم انجام میدم. خیلی اعصاب خورد کنه. سختی کار من در این هست که من معمولا مطالبم را مستقیم همینجا می نویسم و یادداشتی ازشون ندارم تا در صورت وقوع چنین اشتباهاتی مجددا آنها را بنویسم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز ۱۷ اردیبهشت سالروز درگذشت یکی از شعرای معاصر و بسیار عزیز است. حسین منزوی. شعری زیبا و عاشقانه از او  را انتخاب کردم که اینجا بنویسم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادش گرامی و روانش شاد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;من از خزان به بهار از عطش به آب رسیدم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;من از سیاه ترین شب به آفتاب رسیدم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;هم از فریب رهیدم٫ هم از سراب گذشتم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;که از خمار به دریایی از شراب رسیدم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;به جانب تو زدم نقبی از درون سیاهی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;به جلوه ی تو٫ به خورشید بی نقاب رسیدم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;اگر نشیب رها کردم و فراز گزیدم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;به یاری تو بدین حسن انتخاب رسیدم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;مرا به مهر خود آباد می کنی تو٫ غمی نیست&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;به آستانت اگر خسته و خراب رسیدم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;شبی که با تو هماغوش از انجماد گذشتم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;به تب٫ به تاب٫ به آتش٫ به التهاب رسیدم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;چگونه است و کجا؟ دیگر از بهشت نپرسم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;که در تو ٫ در تو٫ به زیباترین جواب رسیدم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;کتاب عمر ورق خورد بار دیگر و در تو&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;به عاشقانه ترین فصل این کتاب رسیدم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;چرا به ناب ترین شعر خود سپاس نگویم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;تو را که در تو به معنای عشق ناب رسیدم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=386 src=&quot;http://media3.washingtonpost.com/wp-dyn/content/photo/2008/05/02/PH2008050203768.jpg&quot; width=228&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حدس بزنید چه خبر بوده؟ &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 May 2008 11:47:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mariblog&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>mariblog</dc:creator>
<guid>http://mariblog.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آشنایی با یک بزرگ</title>
<link>http://mariblog.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;چند سال پیش استاد ادبیات سوئدی ام کتابی به من داد که با عث شد با شخصیت بزرگی اشنا بشوم. و او کسی نیست جز Dag Hammarskjöld (داگ هامارشولد) دبیر کل سازمان ملل در سالهای میانی ۱۹۵۳ تا ۱۹۶۱ یعنی آخرین روز زندگی وی. او یک متفکر و انسان دوست و ازاد اندیش است.&lt;/STRONG&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;متولد۱۹۰۵ میلادی در سوئد. وی در یک سانحه ی مشکوک هوایی در سال ۱۹۶۱ جان سپرد. از مشاغلی که وی داشته می توان به اینها اشاره کرد: مدیر کل بانک مرکزی سوئد - معاون وزیر امور خارجه و دبیر کل سازمان ملل متحد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;این را هم اضافه کنم که وی در همان سال وفاتش برنده ی جایزه ی صلح نوبل هم شد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=218 src=&quot;http://www.ub.uu.se/images/dag.jpg&quot; width=243&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;کتابی که از او به دست من رسید حاوی یادداشتهای کوتاه و بلندی ست که او به صورت روزانه در دفتر خود یادداشت می کرده است و پس از فوتش وقتی به آپارتمان محل زندگیش در نیویورک می روند آنرا کنار تختش به همراه یک نامه بدون تاریخ برای Leif Belfrage  (لیف بلفراگه) معاون وقت وزیر امور خارجه ی سوئد پیدا می کنند. در نامه خطاب به leif آمده بود که : &lt;FONT color=#006600&gt;اگر به خاطر داشته باشی روزی برایت تعریف کردم که در حال نوشتن دفتر خاطراتی هستم که تو یکروزی باید آنرا  نگه داری کنی. این همان دفتر است.زمانی که نوشتن در این دفتر را آغاز کردم فکر نمی کردم که روزی کسی آنرا بخواند اما با اتفاقاتی که اخیرا افتاده و با توجه به موقعیت من بهتر است که این یادداشتها چاپ شوند تا مردم مرا بهتر بشناسند. تو اگر اینها را قابل انتشار میدانی این کار را برایم انجام بده. اینها مطالبی ست در درابطه با من و خودم و خدایم&lt;/FONT&gt;.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;با خواندن این کتاب به فکر افتادم که آنرا به فارسی ترجمه کنم تا هموطنانم هم بتوانند از این کتاب بهره ببرند . این ایده را تا حدی هم عملی کردم اما به دلیل گرفتاریهای زندگی هنوز به انجام نرسیده. البته باید اینراهم اعتراف کنم که مطالب این کتاب به زبان قدیمی سوئدی ( یعنی با استفاده از کلمات دشوار و تا حد زیادی هم ترچمه نشده به فارسی ) نوشته شده و من برای ترجمه ی صحیح بعضی از  کلمات این کتاب مشکلاتی داشتم. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;در اینجا بخشهای کوتاهی از این کتاب را براتون می گذارم. و سعی می کنم هر چند وقت یکبار اینکار را ادامه دهم. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003300&gt;&quot;اولین و آخرین حقیقتی که در زندگی بدان دست می بابی این است که : آنچه را که به زندگیت معنا و ارزش می دهد می توانی به دست بیاوری یا از دست بدهی اما هرگز نمی توانی مالک آن شوی. &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003300&gt;&quot;هرگز ارتفاع کوه را تا قبل از صعود کامل اندازه مگیر آنوقت است که میبینی چقدر پایین بوده ای.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003300&gt;&quot; تو که بالای سر ما هستی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003300&gt;تو که یکی از ما هستی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003300&gt;تو که هستی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003300&gt;در ما&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003300&gt;باشد که همه تو را ببینند٫ حتی در من&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003300&gt;باشد که من بتوانم راهی بسازم به سوی تو&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003300&gt;باشد که من بتوانم سپاست گویم برای همه چیزهایی که نصیبم کردی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003300&gt;باشد که هرگز نیاز دیگران را فراموش نکنم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003300&gt;مرا در عشق خود حفظ کن&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003300&gt;چنانکه همه چیز در من باقی بماند&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003300&gt;باشد که همه ی این هیاهو ها به تو بازگردد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003300&gt;و من هرگز اسیر دلسردی و ناامیدی نشوم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003300&gt;چراکه من زیر دست تو هستم &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003300&gt;و  همه ی قدرتها و خوبیها در توست.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003300&gt;به من &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003300&gt;یک حس پاک عطا کن تا بتوانم تو را ببینم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003300&gt;یک حس تواضع عطا کن تا بتوانم تو را بشنوم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003300&gt;یک حس عاشقانه عطا کن تا بتوانم به تو خدمت کنم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003300&gt;ایمانی به من عطا کن تا در تو باقی بمانم.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003300&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Apr 2008 12:11:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mariblog&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>mariblog</dc:creator>
<guid>http://mariblog.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهار و سالروز وبلاگ</title>
<link>http://mariblog.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i29.tinypic.com/330cmiu.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;بهار با همه ی جلوه های جادویی  و عطر گلها و هوای روح بخشی که داره به شهر ما هم سرک کشیده و همه جا رو با زیبایی های خاص خودش تسخیر کرده. دیروز به یک پیاده روی در همین اطراف منزل رفته بودم و بقدری از احساس بهاری لذت می بردم که دلم نیومد شما دوستان خوبم را در آن شریک نکنم. برای همین چند تا عکس از مناظر اطراف گرفتم که براتون میگذارم. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i26.tinypic.com/2n832ae.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i27.tinypic.com/350m1cg.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;خودمونیم از عکسهایی که سری پیش گذاشتم استقبال کردید من هم لوس شدم و دارم با این هنر نداشته ام شما را بمباران می کنم&lt;/STRONG&gt;.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;این هم همسایه های زیبای من زیر آفتاب گرم بهاری&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i28.tinypic.com/jrtgnq.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;این روزها نزدیک به اولین سالگرد تولد وبلاگم هست و  جا داره که از همه ی همراهان خوب وبلاگم در طی این روزها که همیشه در کنارم بودند و منو در این فضای مجازی تنها نگذاشتند تشکر کنم. هرچه گل در عالمه تقدیم صفای وجود شما دوستان.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.knotforlife.com/images/flowers/bouquets/orange-roses.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Apr 2008 11:37:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mariblog&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>mariblog</dc:creator>
<guid>http://mariblog.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سال نو مبارک</title>
<link>http://mariblog.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;باورم نمیشه که تونستم برگردم به اینجا و بنویسم. حدود بیشتر از یک ماه است که من نمی تونستم بلاگفا را باز کنم و دلیلش هم بعد از مدتها جستجو معلوم شد که فسخ قرارداد میان سرور بلاگفا با شرکت اینترنتی بود که من مشترک آن هستم. وقتی هم سئوال می کردم که این اشکال کی برطرف میشود جواب مشخصی برای من نداشتند. خوشبختانه دیشب در حالی که اصلا انتظارش را نداشتم بلاگفا باز شد و چشم من به جمال آن روشن شد. تازه فهمیدم که چقدر به اینجا و دوستانی که در این مدت پیدا کرده ام عادت کرده ام.به هر حال به امید خدا از امروز مجددا فعالیت من آغاز میشود. از همه ی دوستانی که در این مدت برای من پیغام گذاشتند و جویای حالم بودند و برخی هم نگران من بودند بی نهایت تشکر می کنم. متاسفانه زیباترین ایام سال یعنی نوروز را هم از دست دادم و نتونستم به موقع پیام تبریکی داشته باشم برای دوستان وبلاگی ام که همینجا از همه بابت این تاخیر عذر می خواهم و سال نو را تبریک می گویم. سال خوبی برای تک تک دوستان عزیزم آرزو می کنم.&lt;/STRONG&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;به وبلاگها سر خواهم زد و برای همه ی دوستان خواهم نوشت. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;در طی این مدت غیبتم از طرف دوستان عزیزی به بازیهای وبلاگی دعوت شده ام که نمی دونم آیا برای شرکت کردن در آنها هنوز فرصتی دارم یا نه؟ به هر حال ممنون محبتشون هستم. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;در این یک ماه دو سفر داشتم. یکی به استکهلم و دیگری به هامبورگ. عکسهایی هم انداخته ام که براتون می گذارم . هر دو شهر بسیار زیبا هستند و هر دو هم در کنار دریا واقع شده اند که همین مسئله به زیبائیشان افزوده. جایی که من زندگی می کنم تقریبا در وسط فاصله ی میان این دوشهر قرار دارد  ٫ در نتیجه اول چندین صد کیلومتر به شمال سفر کردم برای دیدن استکهلم و سپس چندین صد کیلومتر به سمت جنوب برای سفر به هامبورگ و البته گذشتن از دانمارک.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;این یک کلیسای بسیار بزرگ و زیبا در مرکز شهر هامبورگ است.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;نمای داخلی آن&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i26.tinypic.com/2nktmid.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i29.tinypic.com/34s1cpf.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i25.tinypic.com/vztouc.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;نمای خارجی آن&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i25.tinypic.com/10ctcmv.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;خیابانی در هامبورگ&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i26.tinypic.com/2evc9bo.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;یک مرکز خرید بسیار دیدنی&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i31.tinypic.com/1zldafm.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i32.tinypic.com/168szmq.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;و جایی که من خیلی خیلی از دیدنش لذت بردم یک نمایشگاه فروش ماشینهای پورشه&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i32.tinypic.com/ajw6d0.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i27.tinypic.com/rm8sr6.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i29.tinypic.com/63shm9.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i30.tinypic.com/16050g3.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;و اینهم یک فراری خیلی ناز .به قیمتش توجه کنید. ۲۲۹۰۰۰ یورو.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i28.tinypic.com/smwn5i.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; ایستگاه مرکزی راه آهن هامبورگ&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i30.tinypic.com/2v199wx.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;و حالا عکسهایی از استکهلم( قسمت قدیمی شهر که یکی از جاذبه های توریستی آن نیز می باشد با کوچه هایی بسیار باریک و جالب)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i32.tinypic.com/4qt178.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i31.tinypic.com/2q8ziaw.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i25.tinypic.com/4sd7ra.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i25.tinypic.com/20tqkpx.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i31.tinypic.com/2gu00sy.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i28.tinypic.com/348hflj.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i28.tinypic.com/286xys1.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i26.tinypic.com/25syfyo.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته عکسها حرفه ای گرفته نشده اند چون من اینکاره نیستم. اما علاقه اش را تا دلتان بخواد دارم. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 31 Mar 2008 12:51:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mariblog&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>mariblog</dc:creator>
<guid>http://mariblog.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هذیانات بهاری</title>
<link>http://mariblog.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>&lt;IMG height=395 src=&quot;http://aura0.zaadz.com/photos/28/277081/large/sweet_dreams_my_child_.jpg&quot; width=303&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;بچه که بودم همیشه خودم را جای این و آن می گذاشتم و دلم می خواست به جای اونها باشم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;یادمه خیلی دلم می خواست جای انیشتن باشم ٫ همیشه دلم می خواست یه نفر دیگه باشم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;اما الان نه&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;دلم میخواد فقط خودم باشم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;خیلی های دیگه هم اینجوری بودند&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;مثلا یه نفر رو می شناسم که دلش می خواست جای لئوناردو دی کاپریو باشه البته خیلی هم شبیه بود&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;یه نفر دیگه رو می شناختم که خیلی دلش می خواست مادونا باشه که البته اصلا هم شباهتی نداشت &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;ولی داشتم پیش خودم فکر می کردم چرا من هیچوقت دلم نخواست&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;جای یه تیر چراغ برق باشم مثلا وسط میدان ولی عصر&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;که از صبح تا شب به رفت و آمد مردم نگاه کنم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;یا می تونستم خودمو بذارم جای دل و روده ی یه سوسک که داره از دیوار بالا میره&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;و یه نفر هم با دمپایی دنبالشه و هر لحظه ممکنه که روی دیوار پخش بشه&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;میدونم که الان می گویید وااای... بی ادب حالم بد شد&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;ولی واقعا اون چه حالی داره توی این شرایط؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;یا مثلا هیچ وقت خودمو جای ته کفش نگذاشتم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;ته کفشی که هرگز خورشید رو نمی بینه&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;هیچ کس بهش اهمیت نمیده و همیشه فشار خیلی زیادی روشه&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;مجبوره از پای صاحبش در برابر کثیفی ها و خطرات محافظت کنه و با این همه فداکاری حتی کسی بهش فکر هم نمی کنه&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;یا مثلا دکمه ی ماوس&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;نمی دونم تا حالا شده کسی خودشو جای دکمه ی ماوس بذاره؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;همیشه تو سری خور ٫ولی اگه همین دکمه نبود شاید الان استفاده از کامپیوتر واقعا غیر ممکن بود&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;ولی واقعا کسی بهش اهمیت میده؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;شده تا حالا کسی خودشو جای کش شلوار بگذاره؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;توی یه جای تنگ و تاریک اسیر باشه و اگه یه وقت زندگیش به پایان برسه و دو تیکه بشه ممکنه آبروی صاحبش را ببره&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;یا مثلا شده خودتونو جای یه بشقاب بگذارید؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;این همه غذاهای خوشمزه توی شما میزارند و همه از این غذاها لذت می برند جز شما&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;شما فقط مجبورید که وسیله ای باشید برای لذت دیگران&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;یا شده تا حالا کسی خودشو جای خودکار بیک بگذاره؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;اگه صاحب شما یه دانش آموز تنبل باشه٫ احتمالا در این حالت احساس بی مصرفی می کنید&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;تنها فایده تون شاید این باشه که صاحبتون سر جلسه ی امتحان با شما میزنه توی سر خودش شاید بتونه مسئله  رو حل کنه&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;یا مثلا خودتون را جای شیشه های ویترین مغازه ی عروسک فروشی گذاشته اید؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;که هر روز یه عالمه پسر و دختر خوشگل بیان و بهتون زل بزنند&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;ولی این اصلا براتون مهم نباشه چون شما عاشق شیشه ی مغازه ی کفش فروشی روبرویی شده اید&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;و خودتون هم میدونید که هیچ وقت بهش نمی رسید&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;یعنی تقریبا غیر ممکنه به عشقتون برسید&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;یا اصلا کسی تا حالا خودشو جای شعله ی شمع گذاشته؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;با وجود اینکه به اطرافش نور و گرما می بخشه&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;ولی زندگیش واقعا به یه فوت بنده&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;خیلی چیزای دیگه هست که ما هیچ وقت خودمون را جای اونا نگذاشتیم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;هیچوقت شده خودتون را جای طناب دار احساس کنید؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;که به گردن بی گناهی گره خورده و ناچاره باعث مرگ او بشه...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;شده تا حالا فکر کنی که چی میشد اگه یه گنجشک کوچک بودی؟اصلا دوست داری گنجشک باشی؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;دوست داشتی جای تنهایی من بودی و همیشه با من بودی؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;دلت می خواست یه دونه برف بودی که توی هوا قل می خوره و میافته روی گونه ی یه بچه کوچولو و باعث شادی او میشه؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;فکر کن...بازم فکر کن!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;چی میشد اگه تو من بودی و من تو؟ اصلا من کی هستم و تو کی هستی؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;دلت می خواست جای آرزوهای برباد رفته ی من بودی و من همیشه در حسرت نرسیدن به تو می سوختم؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;ولی میدونی...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;ما همه یه جورایی توی زندگی واقعیمون داریم نقش همه ی این اشیا اطرافمون را بازی می کنیم و عادت کردیم که نقش بازی کنیم تا اضطراب نداشته باشیم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;ولی خودمون بی خبریم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;واقعا نقش واقعیه انسان چیه؟ چه جوریه؟؟؟؟و چه جوری باید باشه؟؟؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;چکار کنیم که عمرمون هدر نرفته باشه؟؟؟...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;اصلا چرا به فکر عمرمون باشیم؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;مگه نه اینکه عمر ما خودش چه ما بخواهیم و چه نخواهیم تموم میشه؟ خوب پس بذار تموم شه!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;اگه قراره روزی نباشیم چه فرقی می کنه که وقتی بودیم چه جوری بودیم و چه جوری گذشت؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;واقعا من کی هستم؟؟؟؟؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 05 Mar 2008 13:48:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mariblog&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>mariblog</dc:creator>
<guid>http://mariblog.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
